مىگويى ، امّا سلسلهء ما به اطاعت و انقياد ولينعمت خود مشهور و معروفاند . اين طلب هرچند كه ما مىدانيم از رهگذر مبالغهء حجاج است امّا ظاهرا حكم امير المؤمنين به اين صادر شده .
اكنون من شرم همى دارم كه عاصى شوم .
و در خلال اين احوال نامهء حجاج به مفضّل رسيد كه « من خراسان را به تو دادم . » پس يزيد از روى استعجال تمام بيرون آمد « 1 » و به برادر خود گفت : اى مفضّل يقين دان كه حجّاج بعد از من تو را ايالت اين ولايت ندهد . اين از بهر آن كرده است كه از من ملاحظه دارد و مىترسد كه مبادا من تمرّد و عصيان ورزم . [ 143 ب ] « 2 »
القصّه ؛ مفضّل پيش از آنكه يزيد از خراسان بيرون آيد ، به غزاى خوارزم رفت و بسيارى اسير آورد . و چون وقت بازگشتن زمستان شد و سرما بسيار شدّت پيدا كرد جامههاى بنديان را گرفتند و به خود پوشيدند . بنابراين جمعى از اسيران از سرما مردند .
* * *
[ وقايع ديگر اين سال ]
و هم در اين سال در مرو الرود - كه عبارت از مرغاب است - طاعون افتاد و خلقى بسيار هلاك شدند . بعد از آن مفضّل به غزاى قلعهء بادقيس رفت و به جنگ آن قلعه را گرفته و غنيمت بسيار به دست آورد ، چنانچه در وقت قسمت هريك از مسلمانان را هشتصد درم رسيد . عادت اين مفضّل بن مهلّب آن بود كه اصلا بيت المال نمىداشت و هرچه به دست او مىآمد ميانهء سپاه خود قسمت مىنمود .
امّا چون يزيد از مرو خراسان بيرون رفت و به عراق نزديك شد ، حجّاج ، قتيبة بن مسلم الباهلى را خوانده منشور ايالت خراسان را به او داد و مفضّل را عزل كرد « 3 » و يزيد را به مجرّد رسيدن حبس كرد . « 4 »
در ماه جمادى الاولاى اين سال - به روايت بعضى سال هفتاد و پنجم « 5 » از رحلت خير البشر - عبد العزيز بن مروان كه والى مصر و پدر عبد العزيز بود بمرد . او وليعهد بود بعد از
هامش
( 1 ) . اگرچه يزيد مصمم بود كه به سوى كوفه حركت كند ولى به كندى عمل مىكرد تا اينكه نامهء حجّاج به مفضّل رسيد .
مفضل شروع به تشويق يزيد كرد كه زودتر برود . و يزيد بسرعت خراسان را ترك كرد .
( 2 ) . خروج يزيد بن مهلّب از خراسان در ماه ربيع الآخر سال هشتاد و پنج هجرى بوده است . در حقيقت مؤلّف وقايع سال هفتاد و پنج رحلت را شرح مىدهد . و در چند سطر بعد به همين موضوع اشاره خواهد كرد .
( 3 ) . مفضّل مدت هفت ماه در امارت خراسان بود .
( 4 ) . گويند يزيد بن مهلّب در راه مرو تا كوفه از هر شهرى كه عبور مىكرد براى او گلافشانى مىكردند .
( 5 ) . نويرى مرگ عبد العزيز را در جمادى الاولاى سال هشتاد و پنج هجرى نوشته است ؛ - نهاية الأرب ، ج 6 ، ص 214 .