در قلمرو پادشاهيش يافته نمىشد . فيروز شاه ازين ماجرا خبر يافت و از مادر رخصت طلبيد تا بجستوجوى آن گل برود . ازين پس سرگذشت فيروز شاه و عشق او با همايون دختر پادشاه فارياب و جنگهايش با ديوان و بدست آوردن آن گل كه ياد كردهايم موضوع اصلى كتاب مىگردد « 1 » .
چند قصهء عاشقانه و قهرمانانه باسم ملك محمد داريم كه از آن جمله است : ملك محمد و شاه كشمير و ملك محمد و گيتى افروز ، و اين داستان اخير در يك مجموعه كه در فهرست كتابخانهء ديوان هند بشمارهء 830 معرفى شده « 2 » ، موجودست و بدينگونه شروع مىشود : « چنين آوردهاند كه در زمان حضرت شيخ صنعان در طرف زمين مغرب شهرى بود كه آن را ابيض « 3 » مىگفتند . . . » .
نسخهء ديگرى از همين داستان در همان كتابخانه بشمارهء فهرست 831 معرفى شده است « 4 » و نسخهء ديگر در كتابخانهء ملى پاريس ديده شد « 5 » با عنوان قصهء ملك محمد . خلاصهء داستان چنين است كه آذر شاه پادشاه شهر ابيض شاهزادهيى « زلاله » نام را بزنى گرفت و ازو فرزندى نياورد . پس بهدايت اخترشماران سمنرخ دختر پادشاه مشرق را بزنى خواست تا بدعاى شيخ صنعان ( كه درين داستان محل اقامتش بغداد است ) ازو صاحب فرزند شد . ازينجا در پيچوخم داستانگزارى نام ملك محمد وارد كتاب مىشود و داستان آذر شاه با قصهء او درمىآميزد .
هامش
( 1 ) - نسخهيى از كتاب ياد شده در كتابخانهء ملى پاريس بشمارهء (Suppl . 1520) ملاحظه شد .
بنگريد بفهرست آن كتابخانه ج 4 ص 62 ؛ و از آن نسخهء جداگانهيى در كتابخانهء ديوان هند ، بشمارهء فهرست 804 موجودست ( فهرست ، ج 1 ص 529 ) و نيز در مجموعهيى از آن كتابخانه بشمارهء فهرست 803 كه نخستين قصهء مندرج در آنست .
( 2 ) - فهرست كتابخانهء ديوان هند ، اته ، ج 1 س 536 .
( 3 ) - قابل مقايسه با بلدة البيضاء -Casablanca( 4 ) - فهرست كتابخانهء ديوان هند ، ج 1 ، س 536 .
( 5 ) - فهرست بلوشه ، ج 4 ص 82 .