گر گنهكار محبت مىكشى ، اول نجات ! * گرچه او در عشقبازى بىگناه افتاده است
*
امشب كه حسنش آينهء اهل ديد بود * دل گلشن هميشه بهار اميد بود
از گريههاى مستيم آخر گشود دل * سيلاب قفل خانهء ما را كليد بود
روزى كه خط بندگى از ما گرفت عشق * اين لوح از نگارش هستى سفيد بود
منعش مكن بپيرى ز اخلاص كودكان * اين قوم را نجات بطفلى مريد بود
*
در كمين لشكرى از گريه دلا داشتهاى * خوش لواى دگر از آه برافراشتهاى
لاله خاكسترى از خاك برون مىآيد * بسكه در هر قدمى سوختهيى كاشتهاى
سرمه كردند غزالان حرم خاكم را * مىتوان يافت كه با ما نظرى داشتهاى
گنهت سخت عظيمست به چشم تو نجات * وسعت رحمت حق را تو چه پنداشتهاى
*
از لعن بر يزيد عيان شد كه شيعه را * آزادى از جحيم بيك آبخوردنست !
116 - سرخوش كشميرى « 1 »
محمد افضل سرخوش پسر محمد زاهد بسال 1050 در كشمير ولادت
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به :
* بهارستان سخن ، ص 628 - 631 .
* نتايج الافكار ، ص 344 - 351 .
* سرو آزاد ، ص 143 - 144 .
* صحف ابراهيم ، خطى .
* سفينهء خوشگو بنقل از تاريخ تذكرههاى فارسى ، گلچين معانى ، ج 2 تهران 1350 ، ص 38 - 40 .
* تذكرهء نصرآبادى ، ص 450 .