صدبار جان سپردن از آن به كه پيش خلق * يك بار كس نفس ز پى مدعا كشد
دانى چرا ز گفتن حال دلم خموش * ترسم كه رفته رفته بچون و چرا كشد
عالى شدست پيرو نكردست ترك عشق * نخل خميدهييست كه بار وفا كشد
*
به غير از حسرتى در دل نماند از صحبت دوشم * بيك شب رفتم از يادش ، مگر خواب فراموشم
نمىدانم چرا در وصل او گم مىكنم خود را * نه او مهر و نه من سايه نه او باده نه من هوشم
برنگى نسبت خويشيست عشقم را بحسن او * كه گر گل مىشود بويم ، وگر مى مىشود جوشم
هلالآسا من گمگشته كاهيدم ازين حسرت * كز آن خورشيد تابان يك شبى پر گردد آغوشم
نگويم قصهء هجرش سراپا گر دهان گردم * نيم من غنچه ، دلتنگى چرا كردست خاموشم
چراغانى بدل عالى ز مهر دلبرى دارم * فدايم ، عاشقم ، محوم ، غلام حلقه در گوشم
*
هجوم جلوه بحسن يگانهء خود كن * چو ديده آينه را آستانهء خود كن
ز هر خدنگ به روى تو واكنم چشمى * مرا بكورى دشمن نشانهء خود كن
دل از خيال تو هر دم برنگ ديگر شد * بيا و سير چمن را بهانهء خود كن
براى گوشهنشين دورها بود نزديك * چو چشم سير جهانى بخانهء خود كن
سوار ابلق چشمى ازين جهان بجهان * اشارهء مژه را تازيانهء خود كن
هميشه وضع جهان بوده اينچنين عالى * قياس مردم پيش از زمانهء خود كن