ازوست :
يكى پرسيد از شوريدهيى مست * كه عاشق را شود با دوست پيوست
چگونه مىتوان ديدار ديدن * گل از گلزار وصل حسن چيدن
چسان ليلى شود مجنون حيران * شود مجنون و بگزيند بيابان
چسان شيرين شود فرهاداندوه * چگونه لعل گردد سربسر كوه
چسان وامق شود عذراى دلكش * فتد در آتش از آتش شود خوش
چگونه نقش گردد عين نقاش * شود اين نكته از آيينهها فاش
كشيد از سينه آه دردمندى * بگفتا كاى نهال ارجمندى
برافروز از محبت سينهء خويش * بنه آيينهيى از عشق در پيش
ز صورت سوى بىصورت توان ديد * ازين گلشن گل خودرو توان چيد
مظاهر جمله مرآت جمالند * همه حيران ديدار و وصالند
تو دل شو تا دلت دلبر نمايد * در ديدار بر رويت گشايد
وگر جذب محبت دلكش افتاد * بفرق عشق تاج حسن بنهاد
چو عاشق مست گشت از شوق دلبر * دل او عين دلبر شد سراسر
كمال عشق و اهل عشق اينست * كه عاشق عين يار نازنينست
چو عاشق عين يار دلگشايست * انا المعشوق اگر گويد بجايست
*
سخن آيينهء رخسار قدسست * به چشم حيرتش ديدار قدسست
سخن سرمطلع ديوان عشق است * بظرف لفظ معنىدان عشق است
سخن گوياى اسرار الهيست * رموزآموز گفتار الهيست
سخن در هر زبان مىگويد اسرار * گشا گوش و شنو مستانه گفتار
بهر گوشى ز خود اخبار دارد * چو در اندر صدف آثار دارد
گهى از وحى مىگويد خبرها * گه از الهام بنمايد اثرها
سخن در پردهء عين و عيانست * سخن بىپرده پيدا و نهانست
سخن با حسن معنى روبرو شد * طلوع هرچه شد از گفتوگو شد