*
دى قاصد يار آمد و مژگان ترى داشت * از يار مگر بهر هلاكم خبرى داشت
عمرى بره يار دلم تخم وفا كشت * پنداشت كه اين تخم كه مىكاشت برى داشت
آن بود دل جمع كه از دست بتان بود * صد پاره و هر پارهء او را دگرى داشت
زآن پيش كه تازى فرس ناز بميدان * با حلقهء فتراك تو اين كشته سرى داشت
غمنامهء من بين چه كنى قصهء يعقوب * او نيز چو من داغ فراق پسرى داشت
پايان شب محنت من صبح اجل بود * بس طرفه شبى بود و قيامت سحرى داشت
شد جزم بعزم سفر عشق فصيحى * هرچند كه در هر قدم آن ره خطرى داشت
*
آن سرو خرامان كه گذشت از چمن كيست * و آن شمع برافروخته از انجمن كيست
شمعى كه چراغ دل ما روشن ازو شد * روشن شود اى كاش كه در انجمن كيست
جان يافتم از بوى تو اى باد سحرگاه * اين بوى خوش از طرهء عنبرشكن كيست
بويى كه منور شد ازو ديدهء يعقوب * بو بردهام امروز كه در پيرهن كيست
آن مرغ كه رم كرد ز من رام كه گرديد * و آن روح كه رفت از تن من در بدن كيست
شبها دو لب من بهم از ناله نيايد * تا او همه شب خفته دهن بر دهن كيست
در نظم فصيحى رقم نام چه حاجت * پيدا بود از حسن ادا كاين سخن كيست
*
ماييم جدا از تو بغم ساختهيى چند * با ياد تو دل از همه پرداختهيى چند
ماييم ز سوداى بتان سودنديده * بىفايده نقد دل و دينباختهيى چند
ديدى كه چسان راز مرا پرده دريدند * از روى نكو پرده برانداختهيى چند
كردند لگدكوب ستم اهل وفا را * در عرصهء حسن اسب جفا تاختهيى چند
رخسار تو كردند بآيينه برابر * از بىبصرى قدر تو نشناختهيى چند
بگشاى خدنگ مژه كز ذوق بميرند * جانها سپر تير بلا ساختهيى چند
ارباب محبت چه كسانند فصيحى * در كوچهء محنت علم افراختهيى چند