كه بهار آمد و نوروز رسيد * عيش با طالع فيروز رسيد
آن مى صاف كه بىصوفى روح * يافت در خلوت عشاق فتوح
مىتوان كرد ز بس پرتو آن * در دل تيره شب هجر صبوح
از فروغش شده بىمنت چشم * در گلزار تماشا مفتوح
ساقيا زآن گهر جام كزوست * غرقهء شرم ابد كشتى نوح
جرعهيى بخش كز اسباب جهان * سينهيى دارم و آن هم مجروح
روزگاريست كه ماتمزدهام * چون سر زلف تو بر هم زدهام
نوبهارست و چمن جلوهفروش * گل و بلبل همه در جوش و خروش
ابر در گريه و گل را ز نشاط * دهن از خنده رسد لب تا گوش
نگه از شوق چنان رفته ز خويش * كه كشندش مژهها دوش بدوش
مطربا سينهء تارى بخراش * بلبل باغ نشاطى بخروش
زنده كن تار بمضرابى چند * كه رگ مرده بود تار خموش
دو جهان را بنوايى مستان * نالهيى را به دو عالم مفروش
خوش هواييست حزينم مپسند * طرفه فصلى است بزن راهى چند
اين چه فردوس طربفرجامست * كه در آن خاك سيه گلفامست
چون سموم از غم آن باغ بهشت * رنجه دائم ز تب سرسامست
بىسبب مرغ صفيرى زد دوش * كه بهين جنت دنيا شامست
باغ زد خنده كه اى خامنوا * آخر اين چه دم بىهنگامست
در هرى دم زدن از خوبى شام * سجده در كعبه بر اصنامست
بيش ازين نيست بهم نسبتشان * كه هرى صبح بود آن شامست
آن ولى شام غم دورانست * اين صبوح طرب ايامست
خاصه امروز كه از دولت خان * صاف عيش ابدش در جامست
خان جم جاه فلك قدر حسين * اى ز عدل تو خراسان با زين
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1132
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١١٣٢