بىپرده بود چشمهء آب حيات تو * شكر خدا كه خضر خطت پردهپوش گشت
صحرا ز شوق روى تو گرديد لالهپوش * دريا به ياد من همه جوش و خروش گشت
گردش اتاقهء سر خورشيد و مه شود * هر سر كه خاك در قدم ميفروش گشت
روح الامين چو نام تو برديم بر زبان * گردون ز پاى تا بسر خويش گوش گشت
*
بهر دل كه آن خار مژگان نشيند * چو گل چاك بر سينه خندان نشيند
ز عكسش چو آيينه جاندار گردد * دل من چو تصوير بيجان نشيند
بچشمت نظر هركه افگند روزى * چو خال تو پيوسته حيران نشيند
رخت در ته خط بدانسان نشسته * كه خورشيد بر سبز ايوان نشيند
بهشت زليخا بود بىتكلف * چو با يوسف خود بزندان نشيند
ترا ديده روح الامين يار گريان * چو گل بهر آن شاد و خندان نشيند
*
خود را چو آفتاب به پهلوى او كشيد * من خود چه گويم آنچه وى از خوى او كشيد
مىخواست تا هلال شود تاج آفتاب * ز آنش قضا مشابه ابروى او كشيد
از تاب عارضش نشود تا كباب مهر * خود را به زير سايهء گيسوى او كشيد
روز تمام خلق جهان در سياهى است * از سرمهيى كه نرگس جادوى او كشيد
روح الامين رسيد بمعراج خويشتن * خود را چو از هنر بسر كوى او كشيد
*
در ره عشق بتى در اولين گامم هنوز * سوختم صد بار در عشق وى و خامم هنوز
در دلم روزى تمناى تماشايش گذشت * مىچكد از شرم رويش خون ز اندامم هنوز
گر برون مىرفتم از دام تو مىمردم ز رشك * هست چيزى باقى از عمرم كه در دامم هنوز
تيرگى هجر يارم كرد زآنسان تيرهروز * كز دلم روز وصالش سر زد و شامم هنوز
نقد هستى صرف كردم در رهش روح الامين * نااميد از يارى آن شوخ خودكامم هنوز
*
چو عقد گوهرى از طبع نكتهدان گيرم * هزار نكتهء رنگين ببحر و كان گيرم
ز تاب آه شررناك من چو شعلهء برق * كشد زبانه اگر آب در دهان گيرم