چو صوفى وقت و جدا ز چرخ گردان دامن افشاند * نمايد هيأت چرخ دگر از دور دامانش
چو پشت پا زند مانند چوگان بر جهان سالك * نمايد گنبد گردون چو گويى پيش چوگانش
سراسر ديده شو چون آينه تا روشنش بينى * كه با اين ديدهء تاريك هرگز ديد نتوانش
تو تاريكى و گرنه بنگرى آن آفتابى را * كه تابانست نور فيض بر آباد و ويرانش
در و گوهر كجا آيد بپيش چشم آن رندى * كه باشد قطرههاى اشك چون درهاى غلطانش
چنان از دوست مملو شد محيط باطن عارف * كه از سر مىرود بيرون سرشك چشم گريانش
جهان را در ره معراج همت مشت خاكى دان * كه در چشم لئيمان مىزند از مكر شيطانش
بود منعم باسباب جهان شاد و نمىداند * كه آخر آن همه خواهد شدن اسباب حرمانش
به مقدار تعلق جان دهد هركس ، خوش آن مفلس * كه از وارستگى شد تلخى جان كندن آسانش
*
خوبرويان چه كسانند دلارامى چند * دام بدنامى و آشوب نكونامى چند
وه كه پيمانهء ما پر شد و در پاى خمى * نكشيديم ز دست صنمى جامى چند
هاشمى قطع تمنا مكن از صبح وصال * گر بنوميدى هجران گذرد شامى چند
*
كجاست آنكه مرا ساغرى بدست دهد * نه درد گويد و نه صاف ، هرچه هست دهد
چو هاشمى من و خونجگر ، كه ساقى دهر * مى مراد بدون همتان پست دهد
*
مىروم وز گلشن كويت گرانى مىبرم * رخت هستى بسته بار ناتوانى مىبرم
اينچنين كز آستانت مىروم نادادهجان * شرم مىدارم كه نام زندگانى مىبرم
*
با تو نبود هوس ساغر مى در سر ما * كه همه چشمهء خورشيد بود ساغر ما
روزگاريست كه زايل شده از گريهء هجر * صورت خرمى از خاطر غمپرور ما