اگرچه رشك نسيمم در اضطراب انداخت * ولى خوشم كه ز رخسار او نقاب انداخت
ترا كه خشكى زهدست لاف باده مزن * لباس خشك كسى كى بآفتاب انداخت
تمام چين جبينش نگه ز بيم نخواند * چو طفل كند زبان سطرى از كتاب انداخت
به روى تيغ خود افگنده قطرهء خونم * چو كرد كار نكو ز آن سبب در آب انداخت
نظام يار گر آمد كجاست تاب نگاه * همين بس است كه دل را در اضطراب انداخت
*
دل بجز در خم آن زلف سيه نتوان داشت * چشم جز در ره آن شوخ بره نتوان داشت
سرمهء چشم منست آنچه بچشمش ماند * در محبت گله از بخت سيه نتوان داشت
دل كه افسرده شد از سينه برون بايد كرد * مرده هرچند عزيزست نگه نتوان داشت
گفتم از دست مينداز دل زار نظام * گفت آتش بسر دست نگه نتوان داشت
*
آن رفت كه دل وصل نگارى مىخواست * در بزم پرى ز جان قرارى مىخواست
بسيار شكست خار حسرت در دل * مرغ غم او بوتهء خارى مىخواست
*
امشب ز تبم راحت صد ساله بسوخت * در سينه اميد و در جگر ناله بسوخت
تا بر تب ما گزند صحت نرسد * لب ز آتش دلپسند تبخاله بسوخت
*
دشمن بگريز چون قدم بگشايد * آن نيست كه وقت فرصت از پى نايد
گر سايه رود ز پيش و خورشيد ز پس * چون وقت زوال شد ز دنبال آيد
*
غم سينهء دردناك را بشكافد * صد قطرهء خون پاك را بشكافد
اشك آمد و سينهام سراسر زد چاك * ز آنگونه كه آب خاك را بشكافد
*
گر سرخ شدست نرگس آن بىباك * از سرخى او مباش اى دل غمناك
چون تيغ نگاه را بخونم آلود * با دامن چشم خويش كرد از خون پاك
*
تا كى ز خمار مى سرافگنده شويم * كو مى كه چو آفتاب تابنده شويم
پيمانهء هركه پر شود مىميرد * پيمانهء ما چو پر شود زنده شويم