اشك ز ديده برگشت گويا نظام امشب * در چشم خود كشيدى آن خاك آستان را
*
پر مكن در كار غير آن غمزهء خونريز را * كى زند هرگز كسى بر سنگ تيغ تيز را
چشم چون پرعشوه كرد اول بسوى خويش ديد * پارهيى خود خورد ساقى ساغر لبريز را
گر فلك با من همآغوشش نمايد دور نيست * باغبان بر چوب بندد گلبن نوخيز را
منع دل از ديدن او چون كنم روز وصال * چون شود بيمار بهتر بشكند پرهيز را
خون دل آميخت با اشكم به ياد روى او * شغل ازين بهتر نباشد عشق رنگآميز را
گرمى شعر تو ترسم خامه را سوزد نظام * لب فرو بلد از سخن كلك شررانگيز را
*
بىرخش كس سوزش پنهان ز من باور نداشت * سوختم صدبار و خاكم رنگ خاكستر نداشت
سينه را سوراخها كردى بپيكان ستم * خوب كردى كلبهء تاريك بود و در نداشت
گر بما لطفى نمود آن تندخو عمدا نبود * در كمان جور گويا ناوك ديگر نداشت
بس كه شوق او صبا را گرم رفتن كرده بود * از چمن چون ديد بويش برگ سبزى برنداشت
لاف شعر آنكس تواند زد كه مانند نظام * گرد شعر كس نگشت و معنى كس برنداشت
*
صبح چون باد صبا دفتر گل وا مىكرد * بلبل از دور بهر صفحه تماشا مىكرد
گر پس از مرگ مرا زنده نكرد از عارست * تا نگويند كه او كار مسيحا مىكرد
چه عجب گر عرقآلود ز بستر برخاست * شرم از همدمى صورت ديبا مىكرد
يوسف از شعلهء عصمت به خود آتش مىزد * گرنه اعجاز در بسته بر او وامىكرد
قلم از شوق خود آمد به كف و كرد رقم * چون نظام از سر درد اين غزل انشا مىكرد
*
ما لب خود بتمناى ستم بگشاييم * ديده را از پى نظارهء غم بگشاييم
نيست آزادهدلى چند كه مانند حباب * گاهگاهى گرهى از دل هم بگشاييم
تا نميريم تبسم نكند غمزهء او * كى بود كاين گره از كار عدم بگشاييم
تا سراپاى ره شوق تو نظاره كند * از نشان كف پا چشم قدم بگشاييم
شكوهء محنت هجران چو نويسيم نظام * چشمهء خون دل از نوك قلم بگشاييم
*