غم مگو با كس حياتى در جهان * هيچكس را در جهان غمخوار نيست
*
با بخت كس ستارهء بد رهنمون مباد * دشمن بكينهتوزى بخت زبون مباد
تا ريخت جرعهيى بقدح سرنگون كند * عيش كسى حواله بچرخ زبون مباد
عاشق بهر فغان كه كند زهرهء خودست * گو ناى و تار و زمزمهء ارغنون مباد
عشق آشكار جلوه كند در نهان كشد * اين نعل پيش راه كسى واژگون مباد
*
كس نيست كه دامن بچراغم نفشاند * صرصر نشود نوبر باغم نفشاند
از نازكى خوى تو ترسم كه ازين پس * بوى تو صبا هم بدماغم نفشاند
مرهم چه تمنا كنم ، ار عشق همين است * جز آتش و الماس بداغم نفشاند
از عشرت امروزهء من پرس كه ساقى * مىنوشد و جز خون باياغم نفشاند
آنكس كه دهد پند من از عشق حياتى * گو روغن خود را بچراغم نفشاند
*
مست آمد و مست آمد با نرگس مست آمد * هم از لب و هم از چشم پيمانهپرست آمد
هر موجهء طوفان را نوح دگرى بايد * هر جاى كه عشق آمد بر عقل شكست آمد
پيمانه بياراييد خمخانه تهى سازيد * هان باده و هان ساقى كآن بادهپرست آمد
بالايى سرو عمر تا سى و چهل باشد * چون رفت چهل ز آن پس هنگام نشست آمد
از شش جهت عالم رو سوى دگر آور * تا چند حياتى چند ، خود عمر بشست آمد !
*
خرابه گرد تو هرگز هواى خانه ندارد * شكستهبال قفس شوق آشيانه ندارد
تو خواه در قفسش گلفشان و خواه شررريز * كه مرغ دام تو پرواى آب و دانه ندارد
بدوست داشتنى دشمن و بدشمنيى دوست * چه دوستى است كه خوى تو با زمانه ندارد
برون ميار سر از بند آن دو زلف حياتى * كه عندليب بهر شاخ آشيانه ندارد
*
بهر سخن كه كنى خويش را نگهبان باش * ز گفتنى كه دلى بشكند پشيمان باش
چه بال مرغ ، كه گر شغل روزگار اينست * ز مور نيز قدم وام كن ، گريزان باش
*