دلى از خار خار عشق پرنيش * ز هر نيشى دو صد جا بيشتر ريش
پر از خونابهء عشقش رگ و پوست * بمرهم دشمن و با نيشتر دوست
دلم را ديدهيى ده عاقبتبين * كه بت را قبله داند عشق را دين
بدل سرمايه بخش از نقد توفيق * زبانى ده كليد گنج تحقيق
دم گرمى كرامت كن بيان را * به آتش آب ده تيغ زبان را
ز خاك پاى عشقم آبرو بخش * زبانى درخور اين گفتوگو بخش
مگر زين گل پديد آيد گلى نو * گلستان كهن را بلبلى نو
كه عالم پر كند ز آوازهء عشق * سرايد داستان تازهء عشق
خداوندا كه اكنون چندگاهست * كه اقليم سخن بىپادشاهست
درم بىسكه و بىخطبه منبر * اگر نوبت زنى وقتست جعفر
بيا اى دل در گنجينه بگشاى * ره گنجى به من بىرنج بنماى
ترا بر گنج بادآورد دستست * مرا چندين گدا بر در نشستست
بگنجى چون فروشد ناگهت پاى * در خود بر رخ آفاق بگشاى
نهان در خاك به آن گنج مقصود * كزو محتاج را نبود جوى سود
شود آن گنج را نام از جهان كم * كه بر حاجت فزايد حسرتى هم
قلم را ز آستين ريز آنقدر در * كه عالم را كنى دامان دل پر
*
« 1 » دو شيرافگن ز عشق افتاده در قيد * گهى صياد هم گشته گهى صيد
زبان هر دو از شادى گرفته * دل از غم خط آزادى گرفته
چو شيرينى ز اقبال مساعد * شده ساقى و برماليده ساعد
جهانى دل بنازى كرده تاراج * بدل صاحبدلان را كرده محتاج
ملك را باده غمپرداز دل شد * زبان مفتاح گنج راز دل شد
هوس مطلقعنان شد شوق خودكام * سر دست صنم بگرفت با جام
هامش
( 1 ) مقصود از « دو شيرافگن » خسرو و شيرين هردوست كه بعشق يكديگر گرفتار و مقيد بودند . درين چند بيت شاعر از عشرت كردن آن دو با يكديگر ، و از شوق خسرو و از عصمت شيرين حكايت مىكند .