غريب نغمهسرايى بعالم آمده بود * دريغ فصل خزان بود باغ عالم را
*
مستى شوريدگان از باده و پيمانه نيست * ساقى اين ساغر ندارد مى درين ميخانه نيست
التفات يار مىخواهيم و بخت ما زبون * آرزوى گنج داريم و درين ويرانه نيست
از در و ديوار عالم كم طلب نقش وفا * گر متاعى هست جز با صاحب اين خانه نيست
عاشق اندر دير رهبانست و در مسجد امام * هركه با عشق آشنا شد هيچجا بيگانه نيست
ما گرفتاريم انيسى رنج خود ضايع مكن * هركه خواب مرگش آيد گوش بر افسانه نيست
*
پس از عمرى خطايى رفت در كيش وفا كردن * عبادتهاى چندين ساله مىبايد قضا كردن
قلم بر سر زدم معلوم چندين سالهء خود را * كنون شاگردى از من از تو تعليم وفا كردن
ندارد گلستان دهر چون من نغمهپردازى * ولى مىبايد از كنج قفس دايم نوا كردن
جنونم را مداوا قيد بود ، آن لطف هم كردى * مرا اكنون به درد خويش مىبايد رها كردن
ز ننگ بىوفاييها انيسى مرد و نتوانست * ز تو برتافتن روى دل و سوى خدا كردن
*
من مست محبتم شرابم مدهيد * در آتشم افگنيد و آبم مدهيد
گر شكوه كنم و گر عتاب آغازم * با اوست حديث من جوابم مدهيد
از منظومهء « محمود و اياز » اوست :
دو جا بر مرد عاشق عرصه تنگست * اگر جان برد عاشق نيست سنگست
يكى آنجا كه يار عشوهآيين * نداند كاين روش مهرست يا كين
دگر جايى كه از معشوق يكرنگ * شود دانسته گر صلحست و گر جنگ
فداى نازنينان جان عاشق * كه هم دردند و هم درمان عاشق
*
نشيمن كرد شهبازى بسروى * كه صيد خود كند رعنا تذروى
قضا را در كمينش بود صياد * گذار باز در دام وى افتاد
چو پر زد تا خلاصى يابد از بند * برو پيچيد از نو رشتهيى چند
بر آن شد تاش بگشايد بمنقار * كه هم بر گردنش پيچيد ز آن تار