غنچه را لببسته ديدم با وجود صد زبان * معجز لعل سخنگوى توام آمد به ياد
نرگس از چشمك زدن شد فتنه در صحن چمن * شيوههاى چشم جادوى توام آمد به ياد
سرو را بر طرف جو آورد در جنبش نسيم * جلوههاى قد دلجوى توام آمد به ياد
در فغان ديدم خوشالحان بلبلى چون محتشم * عندليب گلشن كوى توام آمد به ياد
*
حسن را تكيهگه آن طرف كلاهست امروز * ناز را خوابگه آن چشم سياهست امروز
تا ز بالاى قدش درزند آتش بجهان * فتنه در رهگذرش چشم براهست امروز
بود بىزلف اگر يوسف حسنى در چاه * بمددكارى او بر لب چاهست امروز
كو دل و تاب كز آن زلف و خط و خال سياه * حسن را دغدغهء عرض سپاهست امروز
دوش عشق من ازو بود نهان واى به من * كه بر آگاهيش آن چهره گواهست امروز
مهربان چربزبان گرم نگه بود امشب * شد چه كاو تلخسخن تيزنگاهست امروز
محتشم پيك نظر دوش دوانيد مرا * روز اميد مرا شعلهء آهست امروز
*
بس كه مانديم بزنجير جنون پير شديم * با قد خمشده طوق سر زنجير شديم
در جهان بس كه گرفتيم كم خود چو هلال * آخر الامر چو خورشيد جهانگير شديم
بعد صد چله بقدى چو كمان در ره عشق * يكى از خاكنشينان تو چون تير شديم
قلعهء تن كه خطر از سپه تفرقه داشت * ز آن خطرگه بدر از رخنهء تدبير شديم
رد نشد تير بلاى تو بتدبير از ما * ما همانا هدف ناوك تقدير شديم
محتشم عشق و جوانى و نشاط از تو كه ما * در غم و محنت آن تازهجوان پير شديم
*
به مهر غير در اخلاص من خلل كردى * ببين كرا بكه در دوستى بدل كردى
چه اعتماد توان كرد بر تو اى غافل * كه اعتماد بر آن مايهء حيل كردى
مرا محل ستادن نماند در كويت * ز بس كه با دگران لطف بىمحل كردى
بر آن شدى كه كنى نام خويش در دل غير * خيال سكه زدن بر زر دغل كردى
نبود بد عمل من ، چرا در آزارم * عمل بقول رقيبان بدعمل كردى
بسى مدد ز اجل خواست روزگار و نكرد * مرا بگور و ليكن تو بىاجل كردى