و به « شيخ اشراق » ، دربارهء عشق و كيفيت حدوث و مبادى و مراحل آن بطريق رمز و اشاره ، و عربشاه آن را بامهارتى بسيار و در كلامى استادانه و ممتاز و باآرايشهاى شاعرانهء مقرون بذوق ، و طبعا با بعضى شاخ و برگها كه هميشه در نقل از نثر بنظم در كار مىآيد ، بنظم آورد و مقدمهء نسبة مفصلى در حمد و ستايش خداوند و نعت رسول و منقبت ياران او و وصف حال خويش و مدح يحيى بن محمد مظفر :
آن ظلّ مديد قدس سرمد * يحيىِ مظفّرِ محمّد
برآن افزوده و در پايان ستايش او گفته است :
من بنده كه باكمال افلاس * دارم ز ضمير گنج الماس
بر دُلدُل نظم شهسوارم * شمشير زبان چو ذو الفقارم
ترسان چو سخنوران دانا * از تيغ زبان من زبانا
آن به كه نهم بوجه احسن * گردن بسكوت همچو سوسن
كز دهشت اين مقامِ احوال * شد لاله صفت زبان من لال
و سپس دو فرزند شاه يحيى ( يعنى سلطان جهانگير و سلطان محمد ) را ستوده و شروع بسخن دربارهء كيفيت آغاز نظم اين رساله نموده و گفته است كه در اواسط برج عقرب ( ميانهء آبانماه ) سال 781 هجرى آن را بپايان برده است :
چون زرده سوار سبز ميدان * از سنبله تاخت سوى ميزان
وز پله بقلب عقرب آمد * ادْهَم بمثال اشهَب آمد
فرّاش خزان ببوستان رفت * در سبزه گرفت شاخ زربَفت
. . . كآمد ز نهال نظم بر بار * اين تازه ترنج نو پديدار
اختر چو نمود سازگارى * دوران سپهر كرد يارى
يك تير مراد شد هدفگير * از تركش عزم من بتدبير
از طبع لطيف آبدارم * وز نظم چو دُرّ شاهوارم
رخسارهء حسن يافت زيور * شد مَورِدِ حسن حوض كوثر