تو و ديباى منقّش من و اين كهنه گليم * كه مرا دوخت پلاس آنكه ترا دوخت حرير
بر جنيد ار نكنى چشم عنايت چه عجب * پادشاهان جهان را چه غم از حال فقير
* *
شوريدهحال را خبر عاقلان مپرس * آن را كه غرق گشت خبر از كران مپرس
از ما بپرس هرچه توانى ز نيك و بد * الّا حديث توبه و تقوى كز آن مپرس
رويش ببين و از مه تابان مكن حديث * لعلش ببوس و از شكرستان نشان مپرس
با زلف او حكايت مشك ختن مگوى * بالطف او روايت آب روان مپرس
عقل از درون پرده چه داند حديث عشق * حال حريم پادشه از پاسبان مپرس
اسرار عشق او كه ندانند هركسى * گر اهل دانشى ز سَرِ امتحان مپرس
مىپرسيم كه چيست تمنّاى تو ز من * چون واقفى چه حاجت شرح و بيان مپرس
پير ستمكشيده شناسد حديث من * شرح جفا و جور جهان از جوان مپرس
آن بود آه سينه كه راه نفس گرفت * در دل غمى كه مىگذرانم نهان مپرس
بگذار خويش را چو بوصلش رسى جنيد * ره يافتى بكوى يقين از گمان مپرس
* *
گر من ز سرّ عشق تو رمزى بيان كنم * سيلاب خون ز ديدهء مردم روان كنم
عارف هزار نعره برآرد ز بيخودى * گر شمّهيى ز شرح جمالت بيان كنم
گر بر درت مجال گدايى بود مرا * حاشا كه التفات بملك جهان كنم
گر تاج و تخت كسرى و خاقان مرا دهند * دريوزه نيم شب هم ازين آستان كنم
يارب نشان ز محمل يارم كه مىدهد * تا جان خويش در قدم ساربان كنم
گشتم در آرزوى كنار تو همچو موى * باشد كه دست با كمرت در ميان كنم
مشكين شود مشام دل از بوى زلف او * چون ياد آن كلالهء عنبرفشان كنم
آب حيات رشك برد بر حديث من * گر من روايت سخنى ز آن دهان كنم
تا در جهان بعشق تو نامى برآورم * همچون جنيد نام تو ورد زبان كنم