گرنه استاد خرد مرشد راه تو شود * دلت از منزل آن ره بمرامى نرسد
لاف آزادى و مردى ز تو چون آيد راست * كه ز خوان تو گدايى بنظامى نرسد
تا دلت ز آتش انديشه نسوزد چون عود * هرگز از عطر تو بويى بمشامى نرسد
چون جنيد از سخنت شامل حكمت باشد * مدعى را بحديث تو كلامى نرسد
* *
روز ازل كه از تن خاكى اثر نبود * جان را بجز هواى تو كار دگر نبود
خاص از براى عشق تو در عالم آمدم * ور نه مرا ز كوى تو عزم سفر نبود
اوّل توام ز خويش خبر دادى ار نه من * بودم بحالتى كه ز خويشم خبر نبود
در كاينات اگرچه نظر كردم از هوس * حقّا كه جز جمال توام در نظر نبود
گفتم درين طريق بجايى رسم ولى * هرجانبى كه رفتم ازو ره بدر نبود
در كار عشق او دل و جانم ز دست رفت * دل خود نداشت قدرى و جان را خطر نبود
در چارسوى عشق دويدم به هيچ وجه * آنجا رواج تقوى و علم و هنر نبود
دل خواست تا به حضرت او تحفهيى برد * با او جز آب ديده و سوز جگر نبود
پنداشت جان كه نالهء او كارگر شود * واحسرتا كه نالهء او كارگر نبود
كى محرم حريم وصالش شود كسى * كاو را بر آستانه مجال گذر نبود
از سر بدار دست كه در بارگاه عشق * آنكس نهاد پاى كه در بندِ سر نبود
از دولت وصال تو محروم شد جنيد * بيچاره را ز بخت نصيبى دگر نبود
* *
بحقارت منگر در من مسكين فقير * كه غنى را نبود چاره ز درويش حقير
سلطنت را چه تفاخر كه متاعيست قليل * حبّذا مملكت فقر كه ملكيست كثير
گرچه خاكست مرا بستر و خشتم بالين * بچنين ملك ندارم هوس جاه و سرير
تا بصحراى فراغت زدهام خيمهء انس * عار دارم ز سراپردهء سلطان و وزير
بيت احزان من و دود چراغ و شب فقر * صدر ايوان تو و مجمرهء عود و عبير