سرمايهء حيات متاعيست بىبها * مپسند كآن بهرزه شود رايگان تلف
در انتظار مقدمت از نور كبريا * بر كنگرهء جلال كشيده هزار صف
هردم معين گشاده ز دل صد خدنگ آه * ليكن چه چاره گر نرسد تير بر هدف
* *
امروز من از عشق او بر نار هجران سوختم * در آتش سوزان غم چندانكه بتوان سوختم
اى واعظ از دوزخ مرا ديگر مترسان زآنكه من * چون شمع هرشب تا سحر با چشم گريان سوختم
انوار ذات مولوى يك شعله زد بر دل قوى * تا چون درخت موسوى در نار عرفان سوختم
بگذشتم از انس و ملك آتش زدم در يك بيك * نُه طاق ايوان فلك با چار اركان سوختم
سرّى ز اسرارم معين ميخواست تا شرحى دهد * اندر قلم آتش زدم اوراق ديوان سوختم
* *
بهر چشمى كه مىبيند در آيينه نگار من * به آن ديده همى بيند رخش جان فگار من
غبار چشم مىگردد حجاب ديدهء جانم * توان بىپردهاش ديدن چو برخيزد غبار من
بهر صورت كه مىبينم به عين اعتبار الحق * همه حسن تو مىآيد به چشم اعتبار من
در اوّل اين گمان بردم كه من مهر تو مىورزم * در آخر چون نظر كردم تو بودى دوستدار من
معين را كوه غم بر دل در اوّل سخت مىآمد * ولى شد كوه غم آخر حصار استوار من
* *
تا ز خود بيگانه گشتم آشنايى يافتم * چون ز تاريكى گذشتم روشنايى يافتم
پاى برجا بودهام با دست كوته سالها * تاكه چون سرو اندرين بُستان روايى يافتم
بلبل جانم بباغ قدس شد دستان سراى * ز آنگهى كز دام آب و گل رهايى يافتم
نقدِ روى اندود دارم ليك در بازار فضل * با چنين قلبى رواج كيميايى يافتم
چون به چشم دل نظر كردم بذرّات دو كَون * در رخ هر ذرهيى نور خدايى يافتم
مسند جنّت نمىخواهم كه منزلگاه خويش * در حريم آستان كبريايى يافتم
كُحلِ بينايى معين در ديده خاكِ راه اوست * گَرد اين ره را خواص توتيايى يافتم