گر به چشم عاشقان بينى جمال خويشتن * همچو من آشفته گردى بر خيال خويشتن
من چو مرآت ويم حسن از جمالش بردهام * جز جمال او نمىبينم مثال خويشتن
ساقيا وقتست اگر جامى بمستان مىدهى * كز خمارى ماندهام اندر ملال خويشتن
بادهيى خواهم كه بستاند مرا از من تمام * تا چو منصور آن زمان يابم وصال خويشتن
قطرهيى ز آن باده كوه طور را صدپاره كرد * عاشق مسكين كجا ماند به حال خويشتن
* *
چشم بگشاى كه ديدار خدا جلوه نمود * ديده شو يكسرو در بند دَرِ گفتوشنود
آن دلى كز ظلمات بشرى يافت خلاص * عكس انوار خدايست درو هرچه نمود
باده صافست مپندار كه رنگين شده است * آن ز همرنگى جامست كه شد سرخ و كبود
موج درياى قِدَم شبنم امكان بر دست * شد نهان غيب و شهادت همه در بحر وجود
عشق بىپرده همى باخت معين با رخ دوست * پيش از آن كز من و ما نام و نشان هيچ نبود
* *
چنان از روزن دل نور آن دلدار مىتابد * كه خورشيد جمالش از در و ديوار مىتابد
از آن از ظلمت تن مىرهد جانم كه هر ساعت * مرا از مطلع دل لمعهء انوار مىتابد
جمال يار مىخواهى بذرات جهان بنگر * كه هر ذره است مرآتى كزو ديدار مىتابد
مگر تاب آورد سرپنجهء شير تجلّى را * دلى كز عشق دست عقل دعوىدار مىتابد
ز استغناش زخم لنترانى مىخورد موسى * پس انوار تجلّى بر كُه و كُهسار مىتابد
سخن بشنو معين و غم مخور از آتش دوزخ * كه موسى را جمال يار اندر نار مىتابد
* *
تا دل نگشت غرقهء درياى من عَرَف * ناورد چون صدف گهر معرفت به كف
هركس نهد به خاك درش رخ چو آفتاب * بر تارك سپهر زند پايهء شرف
موسىّ روح را چه غم از اژدهاى نفس * چون از جناب قدس رسد وَحى لاتَخَف
انسان نه اين سلالهء آب و گلست و بس * در سِلِك دُر كسى نكشد مُهرهء خَزَف