گر سوخته دل نهاى ز ما دور كه ما * آتش بدلى زنيم كآن سوخته نيست
*
دل در شكن زلف دوتاى تو بماند * جان نيز چو ذره در هواى تو بماند
هركس سر خود گرفت و رفت از كويت * الّا سر من كه زير پاى تو بماند
*
هوشم نه موافقان و خويشان بردند * اين كج كلهانِ مو پريشان بردند
گويند چرا تو دل بايشان دادى * باللّه كه من ندادم ، ايشان بردند
*
مائيم كه از قبله به بُت خو كرديم * ديباچهء نام و ننگ يكسو كرديم
دل را كه همى خزينهء معرفتست * بازيچهء كودكان بُترو كرديم
*
مائيم خراب جرعهء مى خواران * ما را چه غم از طعنهء نيكوكاران
اين سر كه لگد مىخورد از خمّاران * كى غم خورد از سرزنش هشياران
*
اى باد كه از كوى وفا مىآيى * آلوده ببوىِ آشنا مىآيى
ز آنگونه كه نغز و جانفزا مىآيى * من مىدانم كه از كجا مىآيى !
*
من بودم دوش و آن بت بندهنواز * از من همه لابه بود و از وى همه ناز
شب رفت و حديث ما بپايان نرسيد * شب را چه گُنَه قصّهء ما بود دراز
*
اى از تو مرا اميد بهبودى نه * با من تو چنان كه پيش ازين بودى نه
مىدانستم كه عهد و پيمان مرا * درهم شكنى ، ولى به اين زودى نه