( م 629 ه . ) ساخته سخن از شصت سالگى خود گفته است و در چند مورد از اشعارش اشاراتى ديگر به پيرى خود دارد « 1 » و از طرفى ديگر چون ممدوح خاص او حسام الدوله اردشير ( م 647 ه ) بود قاعدة بايد تا اواخر نيمهء اول قرن هفتم زيسته باشد و چون در پايان نسخهء قديم ديوانش كه بسال 712 نوشته شده ازو بعنوان « مرحوم » ياد گرديده پس پيش ازين تاريخ درگذشته بود و همعصر دانستن وى با سلاطين و شاعران قرن هشتم چنان كه قبلا گفتهايم ، اشتباهست .
ديوان سراج قمرى مملوّست از مدايح او دربارهء رجال متعدد از امراء و وزراء و كتّاب عهد وى . غالب اين گروه از اميران و وزيران و كاتبان محلّى مازندران بودهاند .
از امراء طبرستان و رويان خاندانهاى باوندى و دابويى على الخصوص حسام الدوله اردشير كينخوار مسبوق الذكر و الملك المعظّم ابو الفضل فخر الدوله دابو و از همين خاندان دابويى دستور شرف الملك فخر الدين ديگر و از وزيران و كاتبان آنان عدهء كثيرى كه ذكر نامشان كار را بدرازا مىكشاند ، ممدوح اين شاعر بودهاند و شاعر با برخى از آنان رابطهء مودت داشته و انيس و جليس آنان بوده است و اگر كسى بخواهد شرح حال مشروحى از سراج قمرى بنگارد بايد بقصائد و ترجيعات و قطعات و مثنوياتى كه براى آنان ساخته مراجعه كند . از ميان ديگر سلاطين عهد سراج قمرى غياث الدين پير شاه پسر سلطان
هامش
از صفحهء پيشپسته دهن و نبات پاره * همچون خرماست شيرخواره
يك ساعت اگر رخش نبينم * پيشانى فرخش نبينم
بيمست كه جان من برآيد * عيش من و لهو من سرآيد( 1 ) -بر تابهام چو ماهى زين عمر شست ساله * خسته است حلق جانم زين شست ماهى آسا
كجا كسى كه چو او را صبوح دست دهد * يكى قدح به من پير نيم مست دهد
در تو مسكن شهباز جرهء بختست * درو پديد نيايد محل قمرى پير