شكفته رخ عالم از روى او * جهان پرنسيم گل از بوى او
بغرّيدن طبل و آواز ناى * به جوشيدن مردم و هاى هاى
بگردون پيروزهء زرنگار * رسانيد آوازهء شهريار
درآمد جهانگيرِ گردون محلّ * بتقدير ايزد ببرج حمل
زمين را گل از خرّمى تازه شد * ز بلبل هوا پر ز آوازه شد
خديو جهان شهريار زمين * كه فرّش بود از دَرِ « 1 » آفرين
فلك سخرهء حكم چوگان او * سراسر جهان زير فرمان او
نشست از بر تخت و بگشود راه * ز هر جايگه شد روان دادخواه
مىبينيد كه اين اشعار را حتما بايد شاعر معاصر يك پادشاه دربارهء او و اعمالش سروده باشد نه يك شاعر بعيد العهد نسبت بيكى از سلاطين غابره دون سلاطين ديگر ، مقدّم بر او يا مؤخّر از او ؛ و همچنين بنگريد به اين ابيات كه مأخوذست از چند بيتى كه در صحايف 438 - 439 از الاوامر العلائيه نقل شده :
چو در بيرق افتاد از باد تاب * تو گفتى كه بدريد دِرْعِ سحاب
به گوش ظفر كوس مژدهرسان * شده ضامن سرّ سينه سنان
شهنشاه اعظم الغ كيقباد * به پشت سمند اندرآمد چو باد
چو خورشيد برتاخت بر تيغ كوه * كه تا بنگرد حال شامى گروه . . .
و حتى ابن البيبى ابياتى را كه قانعى در شكرگزارى از نعمتهاى علاء الدين كيقباد سروده بود از زبان ملك اشرف پادشاه شام و مصر نقل كرده و در صحيفهء 389 از كتاب خود بدينگونه آورده است :
من آن ديدم از نعمت شهريار * كه از شكر آن شد زبانم ز كار
هر آنچ آمد از خسرو فتح ياب * نه از ابر آمد نه از آفتاب
بنعمت چنان پروريدى مرا * همانا چو « 2 » بنده خريدى مرا
هامش
( 1 ) - در اصل : كه بدفراو ابر
( 2 ) - در اصل : كه