ترتيب يافت و شاعران اشعار در تعزيت او سرودند « 1 » ؛ و شيخ صدر الدين قونوى عارف بزرگ قرن هفتم بوصيّت مولوى بر جنازهء او نماز گزارد « 2 » .
بنا بروايت افلاكى « 3 » در مرض موت مولوى : « حضرت سلطان ولد از خدمت بىحدّ و رقّت بسيار و بىخوابى بغايت ضعيف شده بود ، دايم نعرهها مىزد و جامهها را پاره مىكرد و نوحهها مىنمود و اصلا نمىغنود ؛ همان شب حضرت مولانا فرمود كه : بهاء الدّين ، من خوشم ، برو سرى بنه و قدرى بياسا ؛ چون حضرت ولد سر نهاد و روانه شد اين غزل را فرمود و حضرت چلبى حسام الدين مىنوشت و اشكهاى خونين مىريخت ، شعر مضارع :
رو سر بنه ببالين تنها مرا رها كن * ترك منِ خرابِ شبگرد مبتلا كن
مائيم و موج سودا شب تا بروز تنها * خواهى بيا ببخشا خواهى برو جفا كن
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد * اى زردروى عاشق تو صبر كن وفا كن
خيره كُشيست ما را دارد دلى چو خارا * بُكْشَد كسش نگويد تدبير خونبها كن
درديست غير مردن كآنرا دوا نباشد ؟ * پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن
در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديدم * با دست اشارتم كرد كه عزم سوى ما كن
گر اژدهاست در ره عشقست چون زمرّد * از برق آن زمرّد هين دفع اژدها كن
بس كن كه بيخودم من ور تو هنرفزايى * تاريخ بو على گو ، تنبيه بو العلا كن
الى آخره ، و غزل آخرين كه فرمودند اينست »
جنازهء مولانا را در قونيه نزديك تربت پدرش بهاء الدين ولد به خاك سپردند و بعدها يكى از بزرگان قونيه بنام علم الدين قيصر بعد از كسب اجازه از سلطان ولد و به يارى معين الدين پروانه « بعمارت حضرت تربهء مبارك قدّسنا اللّه
هامش
( 1 ) - مناقب العارفين ص 595
( 2 ) - مناقب العارفين ص 353 و 593
( 3 ) - أيضا ص 589 - 590