و كاسد شدن بازار علم و هنر و راستى و مروّت ، و رواج نامردمى و ناراستى و سفاهت را مجسّم مىكند و اين تصوير مولم را « از پى آيندگان » برجاى مىگذارد . شايد اين قصيدهء كوتاه بتواند چندين بار بيش از سخن دراز من نمايندهء وضع آشفتهء عصر و غلبهء فساد و نشانهيى از سقوط روحانى و نفسانى مردم در روزگار مورد مطالعهء ما باشد .
سيف الدين مىگويد :
در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بود * كآمدن من بسوى ملك جهان بود
بهر عمارت سعود را چه خلل شد * بهر خرابى نحوس را چه قِران بود
بر سر خاكى كه پايگاه من و تست * خون عزيزان بسان آب روان بود
تا كند از آدمى شكم چو لَحَد پر * پشت زمين همچو گور جمله دهان بود
اين تن آواره هيچ جاى نمىرفت * بهر امان ، كاندرو نه خوف بجان بود
آب بقا از روان خلق گريزان * باذ فنا از مهبّ قهر وزان بود
ظلم بهَر خانه لانه كرده چو خطّاف * عدل چو عنقا ز چشم خلق نهان بود
رايت اسلام سرشكسته ازيرا * دولت دين پير و بخت كفر جوان بود
بر سر قطبِ صلاحِ كار نمىگشت * چرخ كه گويى مُدَبِّرش دَبَران بود
مردم بىعقل و دين گرفته ولايت * حال بره چون بود چو گرگ شبان بود
بنگر و امروز بين كز آنِ كيانست * ملك كه دىّ و پرير از آنِ كيان بود
قوت شبانه نيافت هركه كتب خواند * ملك سلاطين بخورد هركه عوان بود
ملك شياطين شده بظلم و تعدّى * آنچِ بميراث از آنِ آدميان بود
آنك بسر بارِ تاج خود نكشيدى * گرد جهان همچو پاى كفشكشان بود
گشته زبون چون اسير هيچ كسانرا * هركه باصل و نسب امير كسان بود
تجربه كرديم تا بديش يقين شد * هركه كسى را بنيكويش گمان بود
سر كه كند مردمى فتاده ز گردن * نان كه خورد آدمى بدست سگان بود
دل ز جهان سير گشته چون وزغ از آب * خون جگر خورد هركرا غم نان بود