خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ
.
به اين ترتيب از اواخر قرن اول هجرى طرفداران جبر و تقدير يا « مجبّره » و « قدريه » در برابر هم صفآرايى كردند و به مشاجره و مخالفت با يكديگر پرداختند . بنى اميه معبد الجهنى و غيلان دمشقى را كه به آزادى بشر در اعمال خود معتقد بودند مورد تعقيب قرار دادند يعنى غيلان را به امر هشام و معبد را به امر حجّاج بهطور رقتبارى كشتند و عدهيى نيز چون به جبر معتقد بودند از طرف مخالفين از پاى درآمدند ، چون جهم بن صفوان ، كه در ( 128 ه ) كشته شد . « 1 »
چهارمين عاملى كه موجب بروز اختلاف بين مسلمانان شد ، طرز توجيه و نحوهء شناسايى خداست . به قول علامه شبلى « يك آدم سادهدل ، خدا را مالك الملك ، فرمانرواى مطلق ، و شاه شاهان مىداند و مىگويد هيچكس نمىتواند به خدا فرمان بدهد . چيزى بر او واجب نيست . فعال ما يشاء است و در احكامش كسى را مجال چون و چرا نيست . اگر گنهكاران را ببخشد و نيكوكاران را سزا دهد مختار است ، اگر اراده كند سنگريزه ، كوه و شب ، روز مىشود . همين افكار و انديشهها بهصورت عقايد اشاعره منعكس گرديد .
به عقيدهء اين جماعت ، كه بعد از شكست معتزله ، قرنها با قدرت و استبداد بر مسلمين فرمانروايى داشتند ، احكام خدا مبتنى بر مصلحت نيست .
هيچچيز در عالم ، علت چيزى نيست يعنى رابطهء علت و معلولى در عالم وجود ندارد .
در اشياء ، خواص و تأثير نيست .
اگر خدا ، نيكان را بىجهت كيفر دهد بىانصافى نيست .
انسان را در افعال و كارهاى خود قدرت و اختيارى نيست .
فعل نيك و بدى كه از انسان صادر مىشود هردو از خداست و بس . . . » « 2 »
درحالىكه فلاسفه و اهل اعتزال مىگفتند :
1 . تمامى احكام و كارهاى خدا مبتنى بر مصلحت است و نظام عالم براساس قوانين خللناپذير قرار گرفته است .
در اشياء خواص و آثارى است كه هيچ وقت از آنها منفك نمىشود ، خدا ، انسان را در افعال خود مسئول و مختار قرار داده است ؛ هرگز از خدا ، خلاف عدل و انصاف سر نمىزند .
هامش
( 1 ) . تاريخ ادبيات دكتر صفا ، از ص 52 به بعد .
( 2 ) . تاريخ علم كلام ، پيشين ، از ص 8 به بعد .