از هركس مىشنيد كه زيباست ، و همه تازگى و شادابى او را مىستودند . ديگر او نيك مىدانست كه چه فتنهاى است و بههمين خرسند بود كه همه دلباختهء اويند . به هيچ كس دل نمىداد و كسى را هم از خود نمىراند . پيوسته خنده و شوخى مىخواست و همه به ساز او مىرقصيدند .
بهار بود و باد دم گرم و پر وسوسهاى داشت . اميدها و آرزوها ، چون دانه كه در زير خاك نهفته باشد ، در دل او به جنبش آمدند و هرچندگاه چمشان روشن و زيبندهاش را تيره كردند ؛ او مىگفت و مىشنيد و قهقهه مىزد ، ولى دم به دم تلخى دلنشينى در كام خود مىيافت و باز نمىخواست بداند كه دردش چيست ؟ گمان مىبرد كه سخنان فريبندهء باد و بوسههاى آتشين خورشيد مىتواند تشنگى جانش را فرونشاند . بىخيال ، با همه ناز و دلبرى مىكرد ، و از هيچ آميزشى باك نداشت . سرانجام دانست كه در ميان همه تنهاست و از صحبت اين و آن جز آلودگى حاصلى ندارد .
اما او همچنان دلپسند و زيبا بود و زندگى با او به كام هركس گوارا بود .
هنوز گفتار شيرين و لبان خندان داشت ولى چشمان روشنش آرزومندانه همسرى مىجست .
روزى ، از پس درختان ، آواز خندهء مستانهاى شنيد . جويبار كوچك ولى زورمندى را نزديك خود ديد كه با پيشانى روشن و لبان شاداب ، رقصكنان مىرفت . دزدانه نگاهش كرد و با خود گفت : « اگر او مرا نخواهد چه زندگى تلخى خواهم داشت ! »
سپس آهى كشيد و سر به زير افكند و راه خويش گرفت ، ولى از گوشهء چشم مراقب او بود .
جويبار هم ناگهان چشمش به دو افتاد . از خوبى و برازندگى او خيره گشت و دهانش باز ماند ؛ آهسته پيشآمد و شرمنده سلامى كرد و گفت : « جانا ! چهبسا كه پيش از من زيبايى تو را ستودهاند و شايد هم سخن ديگران از گفتار من فريبندهتر بود . ولى بىشك ، هيچ كس با دلى پاكتر و زبانى آشناتر تو را جان عزيز خود نخوانده است . »
اين سخن چون موسيقى سحرانگيزى در گوش جانش فرومىرفت و نيرويى آسمانى آن دو را بههم نزديك مىكرد .
پايشان از مستى و آرزو سست گشت و پلكشان از شرم سنگين شد ؛ و پيشتر از آن كه خود بخواهند لبانشان بههم رسيد .
از اين پس چون شير و شكر بههم درآميختند و دست در دست هم از دشتها و بيشهها گذشتند ، به آسمان و ستارگان خنده زدند ، از ماه سيم و از خورشيد زر خواستند ،
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 604
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٦٠٤