نكتهء ديگرى در اينجا هست كه نبايد از آن غافل بود : ممكن است آنچه تو خير و صلاح فرزندت مىدانى و به عنوان راه زندگى بر او تحميل مىكنى ، واقعا خير و صلاح او نباشد . گاه ما دانسته مىكوشيم تا آرزوهاى ناكام شدهء خود را در فرزندان خود تحقق دهيم . پدرى كه از « حس حقارت » مخفى رنج كشيده است و كوشيده است قدرت به دست آورد و نتوانسته ، ممكن است پسر خود را مجبور كند شغلى انتخاب كند كه بر مردمان قدرت يابد . اما پسر او ممكنست از « حس حقارت » رنج بكشد و چنين شغلى او را خوشبخت نسازد . اگر متوجه اين خطر باشيم از اينكه آنچه در نظر ما خير است به ديگران تحميل كنيم خوددارى خواهيم كرد . فرزندان ما بيش از همه در معرض اين خطرند . تا نامهء ديگر خدانگهدار . » « 1 »
محمود اعتمادزاده « به آذين »
« چشمه و دريا : چشمهء نازكى آهسته و شرمگين از كمر كوه بيرون جست ، و با چشمان ترسناك به هر سو نگريست . جهانى بس فراخ و بزرگ ديد . نرم نرمك به تماشا رفت ، گاهى هراسان در پس سنگها پنهان شد ، و زمانى شتابزده نگاهى به آسمان نيلى افكند .
كمكم دليرتر شد و نيروى زندگى در او به جوش آمد ، شادان و زمزمهكنان از دامن كوه فروريخت . جامه سفيد و پرچينش روى زمين مىكشيد و تازگيهاى جهان در چشم شگفتزدهاش مىدرخشيد . خورشيد ، چون دختران نورسيده در آئينه صاف چشمان او چهرهء خويش بنگريست و خرسند لبخند گرمى نثار او كرد . باد چون دايگان ، گيسوان پرشكن را به نرمى شانه زد و گفت : « بهبه تو چه زيبايى ! » ماه و ستارگان او را به بزم شبانهشان خواندند و در راهش نقل ژاله افشاندند . گل و سبزه بر راهش صف بستند و با جامههاى رنگين و چشمان پراميد در برابرش رقصيدند .
مرغان خوشآوا به ديدنش آمدند ، و خوشترين ترانههاى خود را در مجلس او سرودند .
آهوان دشت ، تازان و نفسزنان از راه رسيدند و چهرهء تازه و خنك او را بوسيدند و داستان عشق و تكاپوى جوانى را آهسته در گوش او گفتند .
او نازنين و خرامان مىرفت و خوب و بد را به مهربانى و خوشرويى مىپذيرفت .
خود نمىدانست به كجا رهسپار است و تنها لذت زندگى را در گردش و تماشا مىديد .
هامش
( 1 ) . از كتاب آزادى و تربيت ، ص 373 تا 378 .