ننه حسن گفت : « شما تو رختخواب بودين . يه چيزى مثل خنده شنيدم . ولى تعجب كردم چاى را واسهء چى خواستين . صبح هردوتا چاى سرد بود كه بردم . . . »
ميرزا عليخان گفت : « انگليسها چاى بدون شير نمىخورن . . . خوب ننه حسن ناهار چى داريم . »
ننه حسن گفت : « آش اوماج . » و خارج شد .
* * * روز شنبه ميرزا عليخان با عجله به مدرسه رفت . تنها فراشها آمده بودند و او با بىصبرى منتظر آقاى اجتهاد ماند . اتفاقا ميرزا جواد خان صبحخيز آن روز تنها دو سه دقيقه قبل از زنگ آمد . ميرزا عليخان تنها فرصت كرد به او بگويد كه مطلب مهم و محرمانه و عجيبى دارد كه بين دو زنگ خواهد گفت و حالا بايد به كلاس برود .
ميرزا جواد خان فردى هيجانى و احساساتى بود و چون ميرزا عليخان را آدم خارجه ديده و مهمى مىدانست ، با بىحوصلگى عجيبى ساعت پايانناپذير كلاس را گذراند و حتى يك شاگرد نسبتا خوب كلاس را مجازات غير عادلانهاى كرد . جريان چنين بود : از مجيد يزدانى پرسيد كه يك شعر از عسجدى بخوابد .
مجيد با وجدان تمام خواند :
« مگر كه ديدهء افعى به خاصيت بجهد * در آن زمان كه زمرد برى به دو به فراز
من اين نديدم و ديدم كه خواجه دست بداشت * برابر دل من ، بتركيد چشم نياز »
ميرزا جواد خان گفت : « چرا ديدهء افعى مىتركد ؟ »
مجيد گفت : « وقتى زمرد را به او نزديك مىكنى . »
ميرزا جواد خان گفت : « مىگويم چرا ؟ چرا ؟ . . . معلوم است كه قضيه قضيهء زمرد است . اين را كه خود عسجدى هم فرموده ، ولى چرا ؟ »
مجيد گفت : « و اللّه آقا بنده نمىدانم ، گويا اين از معتقدات خرافى گذشتگان است . »
ميرزا جواد خان مانند لبو سرخ شد و با خطكش يك ضرب محكم روى دست مجيد يزدانى ، شاگرد خوب و نجيب زد . اين ديگر تقصير كارلايل بود ؛ جوابهاى مجيد نقص نداشت . مجيد كه از خجالت قرمز شده بود گفت : « خوب آقاى اجتهاد ! حالا شما خودتان بفرمائيد چرا چشمهاى افعى مىتركد ؟ »
اجتهاد بهجاى جواب او را « پسرهء فضول » خواند و از كلاس بيرون كرد . حالت طغيانى در كلاس احساس شد . اجتهاد كه معلم آزمودهاى بود ، ناخرسندى شديد كلاس را احساس نمود و در كلاس را باز كرد و گفت : « يزدانى برگرده سرجاش ! » و مجيد دوباره