مثال آوردن از عدل و داد سلاطين شده استفاده زيادى شده است . در گلستان مىخوانيم :
« يكى از ملوك بىانصاف پارسايى را پرسيد از عبادتها كدام فاضلتر است . گفت : ترا خواب نيمروز تا در آن يكنفس خلق را نيازارى . »
ظالمى را خفته ديدم نيمروز * گفتم اين فتنه است خوابش برده به
وانكه خوابش بهتر از بيدارى است * آنچنان بد زندگانى مرده به
بىاعتنايى به مناصب دنيوى در آثار صفويه و كتب اندرز فارسى اغلب به طرق مختلف نشان داده شده است . امير حسينى در زاد المسافرين خود داستان مشهور اسكندر و « ديوژن » فيلسوف كلبى را به طرز زيبايى به نظم درآورده است كه در عينحال انتقاد شديدى است از كسانى كه به مقام و منزلت خود مىبالند :
اين طرفه حكايت است بنگر * روزى ز قضا مگر سكندر
مىرفت همه سپاه با او * و آن حشمت و ملك و جاه با او
ناگه به خرابهاى گذر كرد * پيرى ز خرابه سر بدر كرد
پيرى نه كه آفتاب پر نور * در چشم سكندر آمد از دور
پرسيد كه اين چه شايد آخر * وين كيست كه مىنمايد آخر ؟
در گوشهء اين مغاك دلگير * بيهوده نباشد اين چنين پير
خود راند بدان مغاك چون گور * پير از سر وقت خود نشد دور
چون باز نكرد سوى او چشم * ناگاه سكندرش به صد خشم
گفت اى شده غول اين گذرگاه * غافل چه نشستهاى در اين راه ؟
بهر چه نكردى احترامم * آخر نه سكندر است نامم ؟
پير از سر وقت بانگ برزد * گفت اينهمه نيم جو نيرزد
نه پشت و نه روى عالمى تو * يك دانه ز كشت آدمى تو
دو بندهء من كه حرص و آزند * بر تو همه روز سرفرازند
با من چه برابرى كنى تو * چون بندهء بندهء منى تو !
در مثالهايى كه تاكنون داده شده اغلب سعى شده است كه انتقاد جنبهء كلى و عمومى داشته باشد ، بدين ترتيب به علت نبودن آزادى بيان طنزنويس در عينحال كه مىخواسته است شخص مورد نظر را متنبه سازد ، مىتوانسته است از انتقام و خشم او در امان باشد .
اشعار انتقادى كه اغلب در كشورهاى اروپايى به انواع مختلف طنزنويسى بيان گشته است ، در ايران به خاطر شرايط اجتماعى و همچنين به علّت وجود سنتى پايهدار و قديمى در شعر پندآميز و حكمتآموز و اهميت خاصى كه نهضت تصوف در فرهنگ و ادبيات