در سال 1316 در زندان به قصد خودكشى ترياك خورد ، اما توجه و مراقبت مأمورين زندان مانع مرگ او گرديد و در همان سال او را محاكمه و ابتدا به بيست و هفت ماه زندان محكوم كردند ، در دادگاه تجديدنظر مدت زندان وى به سه سال افزايش يافت و سرانجام در طى همان سه سال ، در بيمارستان زندان به سال شمسى چراغ عمرش خاموشى گرفت . » « 1 »
از غزلهاى اوست :
شب چو در بستم و مست از مى نابش كردم * ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدى آن ترك ختا دشمن جان بود مرا * گرچه عمرى به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانهء چشم * آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع * آتشى در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمىمُرد ز حسرت فرهاد * خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم
دل كه خونابهء غم بود و جگر گوشهء دهر * بر سر آتش جور تو كبابش كردم
زندگى كردن من ، مردن تدريجى بود * آنچه جان كند تنم ، عُمر حسابش كردم
اشعار سياسى فرخى يزدى بيشتر صورت مسمط دارد و چكامههاى ميهنى او نيز به جاى خود داراى ارزش است . » « 2 »
نمونهاى از شعر فرخى يزدى :
شوريده دل به سينه به عنوان كارگر * شوريده گفت جان من و جان كارگر
شاه و گدا ، فقير و غنى كيست آنكه نيست ؟ * محتاج زرع زارع و مهمان كارگر
سرمايهدار از سر خوان رانَدَش ز جور * با آنكه هست ريزهخور خوان كارگر
در خز خزيده خواجه كجا آيدش به ياد ؟ * پاى برهنه پيكر عريان كارگر
با آنكه گنجها برد از دسترنج وى * پامال مىكند سروسامان كارگر
آتش به جان او مزن از باد كبر و عُجب * اى كه همچو آب خورى نان كارگر
ترسم كه خانهات شود اى محتشم خراب * از سيل اشگ ديدهء گريان كارگر
با كاخ رفعت تو بسوزد ز نار قهر * از برق آه سينه سوزان كارگر
كى آن غنى كه جمع بود خاطرش مدام * رحم آورد به حال پريشان كارگر ؟
اى دل فداى كلبه بىسقف بذركار * وى جان نثار خانهء ويران كارگر
هامش
( 1 ) . لغتنامه دهخدا ، شماره مسلسل 79 ص 142 و 143 .
( 2 ) . به نقل از مقدمهء ديوان فرخى يزدى به قلم حسين مكى .