ورنه چو ناموس رفت نام نماند * خانه نماند چو خانواده پراگند
خانه چو بر باد رفت خانه خدا را * جاى نماند به ده ، به جان تو سوگند
همچو « كروگر » شود به سوك وطن جفت * هركه نگيرد ز سوك او به وطن پند
رحمتى اى باغبان كز آتش بيداد * سوخته در باغ هر درخت برومند
دوخته دامان چين به شهر پطرزبورغ * بسته گريبان ملك هند به ايرلند
بردگى انگليس و بردگى روس * لعبت كشمير شد عروس سمرقند
شور نشور « 1 » است در جهان و تو در خواب * گيرم خواب تو مرگ ، تا كى و تا چند ؟
خيز كه در مخزن تو دزد تبهكار * دامان از زر ، بغل ز سيم بيا كند
رو غم آينده خور ، گذشته رها كن * كى بود آينده با گذشته همانند ؟
بين به « كروگر » كه ضرب تيشهء ايام * شاخ اميدش چهسان ز پاى در افكند
هر نفسش زخمهاى تازه به دل زد * تا كهنش كرد گردش دى و اسفند
حالش بدرود گفته با لب خندان * جانش توديع كرده با دل خورسند
خاك است اندر دو چشم او زر و گوهر * زهر است اندر مذاق او شكر و قند
گريه كند زارزار بر وطن خويش * همچون يعقوب بهر گمشده فرزند
حال ، برادر تو نيز همچو « كروگر » * جان به وطن باز و دل به مهر وطن بند
رخت فرابر به زير شهپر سيمرغ * تا ننهى پيش زاغ تيره جگر بند
اين وطن ما منار نور الهى است * هم ز نبى خواندم اين حديث و هم از زند
آتش حب الوطن چو شعله فروزد * از دل مؤمن كند به مجمره اسپند
از دل الوند دود تيره برآيد * سوز وطن گر فتد به دامن الوند
ور به دماوند اين حديث سرابى * آب شود استخوان كوه دماوند
روسپى از خانمان خود نَكَنَد دل * كمتر از او دان كسى كه دل ز وطن كند
شاه و وزير
شنيدهام كه شهى با وزير خود مىگفت * كه علم و فضل كليد خزانهء هنر است
درخت تلخ ز پيوند تربيت ، در باغ * به ميوهء شكرين جاودانه بارور است
وزير گفت سرشت ستوده بايد از آنك * به كور دادن آيينه ، جهد بىشمر است
مسلم است كه هيچ اوستا نيارد ساخت * برنده خنجرى از آهنى كه بدگهر است
هامش
( 1 ) . نشور ، روز قيامت