به كار اندر همه مردان كارند * عرق ريزند و قوت خلق كارند
كليد رزق و قسمت سخت در مشت * چراغ دلفروزى در ده انگشت
به دنيا عاقلانه تخم كِشتند * به عقبى در گُل باغ بهشتند
ناصر خسرو در كتاب سعادتنامه ، به مذمت امرا و سلاطين و درباريان مغرور مىپردازد :
چه ناخوبست ديدار بزرگان * شدن چون يوسف اندر چنگ گرگان
در جاى ديگر به مقام و حيثيّت والاى مردم آزاده و خويشتندار اشاره و نفرت فراوان خود را از مردم دونهمت و دربارى كه اسير جاه و مقامند اظهار مىكند :
چو من پادشاه تن خويش گشتم * اگر چند لشكر ندارم اميرم
چه كار است پيش اميرم چو دانم * كه گر مير پيشم نخواند نميرم
حقير است اگر اردشير است زى من * اميرى كه من در دل او اسيرم
به نزديك من نيست جز ريگ و شوره * اگر نزد او من ز مُشك و عبيرم
به گاهِ دُرشتى دُرَشتَم چو سوهان * به هنگام نرمى به نرمى حريرم
و در وصف خصوصيات علمى و اخلاقى خود مىگويد :
در كار خويش عاجز درمانده نيستم * فضل مرا بجمله مقرند خاص و عام
ليكن مرا به گرسنگى صبر خوشتر است * بر يافتن ز دست فرومايگان طعام
ناصر خسرو در زمرهء كسانيست كه به آنچه مىكرد ، ايمان و اعتقاد داشت ، وى براى بيدارى مردم و مبارزه با جهل و خرافات و دعوت مردم به طريقهء اسماعيلى كه در آن روزگار نوعى بدعت بشمار مىرفت ، طعن و لعنها ، محروميتها ، و آوارگيهاى فراوان تحمل كرده ؛ او شرح مظالم دشمنان و ناراحتيهاى روحى خويش را در درهء « يمگان » به زبان شعر توصيف و بيان كرده است و با مديحهسرايى و تملقگويى و هجو و هزل كه شيوهء بعضى از شعراى بىهدف و درباريست سخت مخالفت ورزيده ، ولى هنر شاعرى و دبيرى را فى ذاته در صورتىكه از شائبهء تملق و مداهنه برى و براى تعليم و تربيت و هشدارى مردم و آشنائى با حقائق زندگى باشد مفيد و سودمند مىشمرد .
شادروان مجتبى مينوى ، طى مقالهاى بهعنوان زندگانى بشرى ، سخن خود را با اين شعر پرمغز ناصر خسرو آغاز مىكند :
شكار شير گوزنست و آن يوز آهو * و مردِ بِخرَد را علم و حكمتست شكار
كه مرد علم به گور اندرون نه مرده بود * و مرد جهل ابَر تخت بر ، بُودَ مردار