اندرزهاى اخلاقى
پندم چه دهى نخست خود را * محكم كمرى ز پند دربند
پند از حكما بگير زيراك * حكمت پدر است و پند فرزند
كارى كه ز من پسند نايد * با من مكن آنچنان و مپسند
جز راست مگوى گاهوبيگاه * تا حاجت نايدت به سوگند
از نام بد ار همى بترسى * با يار بد از بنه مپيوند
تن بجان زنده است و جان زنده به علم * دانش اندر كان جانت گوهر است
علم جانِ جانِ تست اى هوشيار * گر بجويى جان جان را درخور است
ناصر خسرو درباره مردم زحمتكش ، با گرمى و صميميت بسيار سخن مىگويد ، اشعار زير نمودار طرز فكر و شخصيّت اخلاقى اوست و از دلبستگى و علاقه فراوان شاعر به طبقه كشاورزان پيشهوران و صنعتگران كه طبقات مثمر و فعال جامعهاند ، حكايت مىكند :
به از صانع به گيتى مُقبِلى نيست * ز كسب دست بهتر حاصلى نيست
به روزاندر پى سامان خويش است * چو شب در خانه شد سلطان خويش است
خورد بيش و كم آن مايه كه خواهد * بروز افزايد آنچ از شب بماند
برى از سبلت هر دون و هر خس * تن آسوده ز بيم و منت كس
به بازو ، حاصل آرد قوت فرزند * خورد خوش با عيال و خويش و پيوند
رسد صد بَركت از كسب حلالش * بيفزايد خدا در كسب و مالش
چو شب شد خفت ايمن در شب تار * چو روز آيد رود باز از پى كار
ز كسبِ دست نَبود هيچ كارى * به از كِسبَت نباشد هيچكارى
سر صانع بگردون بس فراز است * سلاطين را به صناعان نياز است
به از صَنّاع عالم ديهقانست * كه وحش وطير را راحت رسان است
ز صانع رايگان نفعى نخيزد * ز دهقان عاقبت چيزى بريزد
جهان را خرمى از ديهقان است * ازو گه زرع و گاهى بوستان است
ازين به ، با بنى آدم چه كار است * كز آدم اين به گيتى يادگار است
به راحت رازق هر مار و مورند * همان گر آدمى و گر ستورند
اگر دهقان چنان باشد كه بايد * سبكگوى از ملايك در ربايد
اگر جوياى قحط نان نباشد * كسى را پايه دهقان نباشد