از اشعار ناصر خسرو مىتوان به علل سفرهاى پرماجرا و رنجها و محروميّتهايى كه در دوران حيات تحمل كرده است پىبرد و علاقه فراوان وى را به تفرّس و كشف حقيقت ، به روشنى دريافت . « 1 »
برخاستم از جاى و سفر پيش گرفتم * نرخانم ياد آمد و نز گُلشن و منظر
از پارسى و تازى و از هندو و از ترك * وز سندى و رومى و زِ عبرى همه يكسر
وز فلسفى و مانوى و صابى و دهرى * درخواستم اين حاجت و پرسيدم بىمر
از سنگ بسى ساختهام بستر و بالين * وز ابر بسى ساختهام خيمه و چادر
گه دريا گه بالا رفتن بىراه * گه كوه و گهى ريگ و گهى جوى و گهى جر
گه حبل به گردَنبر ، مانند شُتُربان * گه بار به پشت اندر مانندهء استَر
جوينده همى گشتم از اين بحر بدان بر * پرسيده همى رفتم از اين شهر بدان شهر
گفتند كه موضوع شريعت نه به عقل است * زيراكه به شمشير شد اسلام مقرر
تقليد ، نپذرُفتم و حُجّت ننهفتم * زيراكه نشد حق به تقليد مشهّر
دار و نَخُورم هرگز بىحُجّت و برهان * وز درد نينديشم و ننيوشم مُنكر
آنگاه بپرسيدم از اركان شريعت * كاين پنج نماز از چه سبب گشت مُسطّر
وز علت ميراث و تفاوت كه در او هَست * چون بود برادر يكى و نيمى خواهر
وز قسمت ارزاق بپرسيدم و گفتم * چون است غمى « 1 » زاهد و بيرنج ستمگر
هامش
( 1 ) . پردرد ، رنجور