نمود و لحظهيى بياسود و گفت : كراست در عشق سئوالى و در مشكل او اشكالى ؟
بگوئيد و درمان خود بجوئيد كه كليد واقعات و خيّاط مرقّعات او منم . مبهم او به زبان من مكشوف است و مشكل او بر بيان من موقف . پس روى به من كرد و گفت : اى جوان پيشتر آى كه تو به دل ازين جمله مفتونترى و ازين جمع معلول ، محزونترى . اختلال احوال خود بازنماى و پرده از روى راز خود بگشاى تا اصل و فرع و بسط و قبض از قاروره و نبض معلوم شود . گفتم ديدهييست بىخواب و دلى پرتاب و لونى متغيّر و طبعى متحيّر و قالبى متقلّب « 1 » و شوقى متغلّب « 2 » .
يك سينه و صد هزار شعله * يك ديده و صد هزار باران
غمهاى من اعتذاز خويشان * احوال من اعتبار ياران
اندر ، دى و بهمن حوادث * چشمى چو سحاب در بهاران
از وصلت غم بدامن من * از من شده دور غمگساران
گفت ضيّعت اللبن فى الصّيف و تركت العصا بالخيف « 3 » ! كفشى كه به چين گذاشتى به فلسطين مىجويى و دستارى كه بر سر بايد ، در آستين ؛ و عصايى كه در سمرقند نهادى به خجند مىجويى .
آن را كه ز اقبال نشانى بايد * دست و دل و قدرت و توانى بايد
گفتى كه بوصل از تو زبانى بايد * دريافتن گهر زمانى بايد
بدانكه عشق صورت چيزيست كه بىصبر بسر نشود و عشق معنى چيزى كه با سرمايهء صبر مىراست نيايد . پس كاس دگرگون در داد و گفت ببايد دانستن كه عشق را دو مقامست و محبت را دو گام : صوفيان را مقام مجاهدتست و صافيان را مقام مشاهدت .
عاشق صوفى هميشه در زير بارست و مرد صافى هميشه با يار ، صوفى در رنج ، جگر همى خورد و صافى از گنج بر همىبرد ، به حكم آنكه در عشق دويى نبيند و منى و تويى نداند ، عشق با نفس همسان شود و نفس با عشق يكسان گردد ، و عشق يك پيراهن و پوست گردد و مرد با خود دشمن و دوست گردد ، و نفس عاشق وعاى « 4 » معشوق گردد و پوست محبّ وطاى « 5 » محبوب شود . و خود كدام گرم نفس را كار با نفس افتد و اين كنوز « 6 »
هامش
( 1 ) . زيرورو شده ، باژگونه
( 2 ) . چيره
( 3 ) . تباه كردن شير را در تابستان و رها كردى عصا را در جاى بلند ، ( مثليست در زبان عربى )
( 4 ) . ظرف
( 5 ) . فرش
( 6 ) . گنجينه