گَر تو تاجى دهى ز احسانم * بِسَرِ تو ، كه تاج نستانم
حديقه
نمونهيى ديگر از اشعار انتقادى سنائى غزنوى ، عليه مبلّغين و واعظان عوام فريب و رياكار :
داعيانى « 1 » كه زادهء زَمَناند * بيشتر در هواى خويشتناند
همه رشوت خورند و قاعده خر * زير بارند ، خوار همچون خر
همه از راهِ « بندگى » بِدَرَند * چون خران سال و مه به خواب و خُورند
بو الفضولان « 2 » براى تمكين را * همه كاسه كجا نهم دين را
به جدل كوثر و ، به دل ابتر « 3 » * به سخن فربه و به دين لاغر
همه در علم سامرى « 4 » وارَند * از برون موسى از درون مارند
دانشت هست ، كاربستن كو ؟ * خنجرت هست ، صف شكستن كو ؟
علم دارى ، عمل نه ، دان كه خَرى * بار گوهر بَرى و خار خورى
. . . علم در دستِ اين رَمِه غوغا « 5 » * چون چراغ است پيش نابينا
كى ستاند حكيم فرزانه * داورى صرع را ، ز ديوانه
خِضر از غول ، چشم چون دارد * آنكه آن خضرى از درون دارد
صفت ابلهان چود ديگِ تُهى است * در درون هيچ از برون سِيَهى است
دل عامى چو ديدهء تار است * نيم بيدار و نيم بيمار است
ستم از مصلحت نداند عام * انتقام از ادب نداند خام
چَنگ و ناى است ، در صفت نادان * تنگ دل باشد و گشاده زبان
گر يكى ميهمان به خوان رسدش * كارد گوئى بر استخوان رسدش
هزل و جد ، در نظر سنائى
سنائى غزنوى در حديقه از مقام و ارزش « هزل » و « جد » سخن مىگويد و به كار بردن اين دو را در موضع و جايگاه خود امرى مفيد و سودمند مىشمارد :
هامش
( 1 ) . دعوتكنندگان و مبلغين مذهبى
( 2 ) . ياوهگويان
( 3 ) . ناقص
( 4 ) . گمراهكننده
( 5 ) . مفسدان پرمدّعا