سياهى ، سياه و درازى دراز * كه آن را اميد سحركه نبود
يكى بودم و داند ايزد همى * كه بر من موكل « 1 » كم از « ده » نبود
بدم نااميد و زبان مرا * همه گفته جز حِسبى اللّه « 2 » نبود
نمونهيى ديگر از حبسيات او را كه از وضع روحى شاعر ، و تألمات درونى وى و خصوصيات زندانهاى آن روزگار و مظالم زمامداران وقت حكايت مىكند ، در اينجا نقل مىكنيم :
. . . اين چرخ به كام من نمىگردد * بر خيره سخن همى چه گردانم
در دانش ، تيزهوشِ بِرجيسم * در جُنبش كند سير كيوانم
گه خسته ز آفت « بهاوردم » * گه بسته به تهمَت خراسانم
تا زادهام اى شگفت محبوسم * تا مرگ نگر كه وقف زندانم
چون پيرهن عمل « 3 » بپوشيدم * بِگرِفت قضاى بد گريبانم
بر مَغز من اى سپهر هر ساعت * چندين چه زنى كه من نه سندانم
حمله چه كنى كه كند شمشيرم * پويه « 4 » چه دهى كه تنگ ميدانم
و اللّه كه چو گرگِ يوسفم و الله * بر خيره همى نهند بُهتانم
گر هرگز ذرّهء كژى باشد * در من نه ز پشت سعد سلمانم
به بيهُدِه باز مُبتلا گشتم * آورد قضا بِسجن « 5 » ويرانم
بركَند سپهر باز بنيادم * بشكست زمانه باز پيمانم
. . . بيهُش نيم و چو بيهشان باشم * صرعى « 6 » نيم و به صرعيان مانم
چون سايه شدم ضعيف و ز محنت * از سايه خويشتن هراسانم
اندر زندان چو خويشتن بينم * تنها ، گوئى كه در بيابانم
گوريست سياه رنگ دهليزم * خوكيست كريه روى دَربانَم
گه اندُه جان به ياس بگذارم * گه آتش دل به اشك بنشانم
. . . از قصهء خويش اندكى گفتم * گرچه سخنست بس فراوانم
پيوسته چو ابر و شمع مىگريم * وين بيت چو حرز و وِرد مىخوانم
هامش
( 1 ) . مراقب و زندانبان
( 2 ) . توكل به خدا
( 3 ) . شغل ديوانى
( 4 ) . رفتن ، حركت كردن
( 5 ) . زندان زيرزمينى
( 6 ) . نوعى بيمارى عصبى