تو گفتى كز ستيغ كوه سيلى * فرود آرد همى احجار صد من
ز روى باديه برخاست گردى * كه گيتى كرد همچون خزّ ادكن « 1 »
چنان كز روى دريا بامدادان * بخار آب خيزد ماه بهمن
برآمد زاغ رنگ و ماغ « 2 » پيكر * يكى ميغ « 3 » از ستيغ كوه قارن
چنان چون صد هزاران خرمن تر * كه عمدا برزنى آتش به خرمن
بِجَستى هرزمان از ميغ برقى * كه كردى گيتى تاريك روشن
چنان آهنگرى كز كورهء تنگ * به شب بيرون كشد رخشنده آهن
خروشى بركشيدى تند تُندُر « 4 » * كه موى مردمان كردى چو سوزن
تو گفتى ناى روئين « 5 » هر زمانى * به گوش اندر دميدى يك دميدن
بلرزيدى زمين از زلزله سخت * كه كوه اندر فتادى زو به گردن
فرو باريد بارانى ز گردون * چنان چون برگ گل بارد به گلشن
و يا اندر تموزى « 6 » مه ببارد * جرادِ « 7 » منتشر بر بام و برزن
ز صحرا سيلها برخاست هرسو * دراز آهنگ و پيچان و زمين كن
منوچهرى ، علاوهبر احاطه بر احوال و آثار شاعران پارسى و تازى ، به علوم ادبى و دينى و طب تا حدّى نيز آشنا بوده است .
چنان كه گويد :
من بدانم علم طب و علم دين و علم نحو * تو ندانى دال و ذال و راء و زاء و سين و شين
در بعضى از اشعار منوچهرى ، مناظرى از زندگى مردم تصوير شده است . از جمله در اشعار زير راهورسم مسافرت با كاروان در حدود هزار سال پيش توصيف شده است :
الا يا خيمگى خيمه فروهل * كه پيشاهنگ بيرون شد ز منزل
تبيرهزن بزد طبل نخستين * شتربانان فروبندند محمل
نماز شام نزديك است و امشب * مه و خورشيد را بينم مقابل
و ليكن ماه دارد قصد بالا * فروشد آفتاب ، از كوه بابل
هامش
( 1 ) . خاكسترى
( 2 ) . نوعى مرغ
( 3 ) . ابر
( 4 ) . غرش ابر
( 5 ) . كوس ، نقاره
( 6 ) . گرماى تابستان
( 7 ) . ملخ