بَرِجه تا برجهيم جام به كف برنهيم * تن به مى اندرد دهيم ، كار صَعب اوفتاد
بارَد ، دُرّ خوشاب باز ز آستين سحاب « 1 » * وز دم حوت آفتاب روى به بالا نهاد
مرغ ، دلانگيز گَشت ، باد سَمن بيزگشت * بلبل شبخيز گشت كبك گلو برگشاد
منوچهرى نوعى جديد از شعر يعنى « مسمّطات » « 2 » را بهوجود آورد ، او مردى دانشمند بود و با علم طب نيز كمابيش آشنايى داشت ؛ وى در يكى از اشعار خود ضمن رازونياز با شمع ، حال كسى را نشان مىدهد كه براى راحت ديگران ، سر و جان خود را نثار مىكند :
تو مرا مانى به عينه ، من تو را مانم درست * دشمن خويشيم هردو ، دوستدار انجمن
خويشتن سوزيم هردو ، بر مراد دوستان * دوستان در راحتند از ما و ما اندر حَزَن
هردو گريانيم و هردو زرد و هردو در گُداز * هردو سوزانيم و هردو فرد و هردو مُمتَحن
آنچه من بر دل نهادم ، بر سرت بينم همى * آنچه تو بر سر نهادى در دلم دارد وطن
رازدار من تويى همواره يار من تويى * غمگسار من تويى من آن تو ، تو آن من
منوچهرى ، در توصيف مناظر گوناگون طبيعت : تصوير ستارهها ، توصيف تاريكى شب ، طلوع و غروب آفتاب و شروع طوفان و باران استادى بسيار نشان داده ؛ و مىتوان گفت در « طبيعتگرايى « 3 » » سرآمد شاعران ايران است . وى طلوع آفتاب را چنين تصوير مىكند :
سر از البرز بر زد قُرص خورشيد * چو خونآلوده دزدى سر ز مَكمَن « 4 »
به كردارِ چراغِ نيممرده * كه هر ساعت فزون گردَدش روغن
و در توصيف قهر طبيعت و شروع طوفان ، سيل و زلزله داد سخن داده است :
برآمد بادى از اقصاىِ بابِل * هُبوتش « 5 » خاره « 6 » دَرّ و باره « 7 » افكَن
هامش
( 1 ) . ابر
( 2 ) . مسمّط ، برشته كشيدن مرواريد و جز آن را گويند و از نظر ادبى بيتى را گويند كه به چهارپاره تقسيم شود مانند شعر مسجّع زير :اى ساربان ، منزل مكن ، جز در دريارِ يارِ من * تا يك زمان زارى كنم بر ربع و اطلال و دمن
ربع از دلم پرخون كنم ، اطلال را جيحون كنم * خاك دمن گلگون كنم از آب چشم خويشتن( 3 ) .Naturalismc( 4 ) . كمينگاه
( 5 ) . وزيدن
( 6 ) . سنگ
( 7 ) . حصار