شاعر در اين معنى مىگويد :
از رعيت شهى كه مايه رُبود * بُنِ ديوار كَند و بام اندود
*
شاه را از رعيت است اسباب * كام دريا ، ز جوى جويد آب
*
مُلك ويران و گَنج آبادان * نبود جز طريق بيدادان
و چون دستور ( وزير ) مراسم معدلت نه بر اينگونه برزد ، جز انهدام دولت از او حاصل نشود و الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظّلم كه كشور با كفر باقى ماند و با بيدادگرى دوام نيابد .
در پايان باب نهم نيز ، بار ديگر به مسئوليت پادشاهان و امرا و زمامداران كشور اشاره شده است : اينك خصال شهرياران را از آن كتاب مىآوريم : « اول انك جود و امساك به اندازه كند ، چنان كه ترازوى عدالت از دست ندهد ، دوم ، آنك رضا و خشم را هنگام و مقام نگه دارد و از نقصان « وضع الشّى فى غير موضعه » عرض خود را صيانت كند . سوم ، آنك صلاح خاص خويش بر صلاح عام ترجيح ندهد ، چهارم ، آنك لشكر را دست استعلا بر رعيّت گشاده نگرداند پنجم ، آنك دانش ، نزديك او از همهچيزى مطلوبتر باشد ، و او ، دانا را از همهكس طالبتر :
چو دارد ز هر دانشى آگهى * بماند جهاندار با فرهى
بدانگه شود تاج خسرو بلند * كه دانا بود نزد او ارجمند
ز هرچ آن به كف كردى از روزگار * سخن ماند و بس ، در جهان يادگار
. . . بدونيك بر ما همى بگذرد * نباشد دژم هرك دارد خرد
روان تو داننده روشن كناد * خرد پيش جان تو جوشن كناد « 1 »
نمونهيى ديگر از نثر مرزباننامه : « داستان شگال خرسوار : ملكزاده گفت : شنيدم كه شگالى به كنار باغى خانه داشت ، هرروز از سوراخ ديوار در باغ رفتى و بسى از انگور و هر ميوه بخوردى و تباه كردى ، تا باغبان ازو بستوه آمد ، يكروز شگال را در خواب غفلت
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، باب نهم ، ص 294