نمايندهء عرب چون اين سخنان شنيد ، بار ديگر مطالب قبلى را تكرار كرد و شاه ايران را به قبول اسلام يا پرداخت جزيه يا جنگ دعوت كرد .
رستم فرخزاد در دوران اقامت خود در عراق ، بيشازپيش به نيروى معنوى اعراب و آشفتگى اوضاع نظامى و سياسى ايران پى برد . به همين علت مىكوشيد با اعراب از در صلح و سازش درآيد .
فردوسى طوسى شرح اين ماجراى اسفناك را در شاهنامه به نحوى مؤثر و دلنشين بيان مىكند . اينك قسمتى از نامهء رستم فرخزاد به برادرش :
يكى نامه سوى برادر به درد * نبشت و سخنها همه ياد كرد
كه اين خانه از پادشاهى تهى است * نه هنگام پيروزى و فرهى است
چنين است و كارى بزرگ است پيش * همه سير گردد دل از جان خويش
چو آگاه گشتم از اين راز چرخ * كه ما را از او نيست جز رنج ، برخ
به ايرانيان زار و گريان شدم * ز ساسانيان نيز بريان شدم
دريغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت * دريغ آن بزرگى و آن فروبخت
كزين پس شكست آيد از تازيان * ستاره نگردد مگر بر زيان
رهايى نيابم سرانجام از اين * خوشا ياد نوشين ايرانزمين
چو با تخت منبر برابر شود * همه نام بو بكر و عمر شود
تبه گردد اين رنجهاى گران * نشيبى دراز است پيش فراز
نه تخت و نه ديهيم بينى نه شهر * ز اختر همه تازيان راست بهر
نه تخت و نه تاج و نه زرينهكفش * نه گوهر ، نه اختر ، نه رخشان درفش
برنجد يكى ديگرى برخورد * به داد و به بخشش ، كسى ننگرد
ز پيمان بگردند و از راستى * گرامى شود كژى و كاستى
كشاورز جنگى شود بىهنر * نژاد و بزرگى نيايد به بر
ربايد همى اين از آن ، آن از اين * ز نفرين ندادند باز ، آفرين
نهانى بتر زاشكارا شود * دل مردمان ، سنگ خارا شود
بدانديش گردد پدر بر پسر * پسر همچنين بر پدر ، چارهگر
شود بندهء بيهنر شهريار * نژاد و بزرگى نيايد به كار
به گيتى نماند كسى را وفا * روان و زبانها شود پرجفا
از ايران و از ترك و از تازيان * نژادى پديد آيد اندر ميان
نه دهقان ، نه ترك و نه تازى بود * سخنها به كردار بازى بود
همه گنجها زير دامن نهند * بكوشند و كوشش به دشمن دهند
زيان كسان از پى سود خويش * بجويند و دين اندر آرند پيش
ز پيشى و بيشى ندارند هوش * خورش نان كشكين و پشمينهپوش
بريزند خون از پى خواسته * شود روزگار بد ، آراسته
دل من پر از خون شد و روى زرد * دهان خشك و لبها پر از باد سرد