باخبر بودند ، او را لايق اين سمت معرفى كردند . عمر بيدرنگ سعد را احضار و به فرماندهى برگزيد . سعد با سپاهيان خود رو به ايران آوردند و عمر تا چند فرسخ آنان را بدرقه كرد و سپس ضمن خطابه بار ديگر آنان را به جنگ تحريص ، و با آنها وداع كرد و به مدينه بازگشت .
سعد به پيشروى خود ادامه داد و همواره از وضع خود و سپاهيان با نامه و پيام عمر را آگاه مىساخت و عمر نيز او را با نيروهاى جديد كمك مىكرد . چون خبر پيشروى سعد و يارانش به ايران رسيد ، رستم فرخزاد را با سىهزار سپاه به جنگ او فرستادند . قبل از جنگ سفرايى بين طرفين مبادله شد . ايرانيان اعراب چادرنشين را كه با سنان و شمشير و كمان مجهز بودند ، مسخره مىكردند .
رستم از عربى پرسيد : « اين دوك چيست كه در دست دارى ؟ » عرب گفت : « اخگر سوزنده است گو اينكه كوچك باشد . » رستم ضمن گفتگوى با آنها به عزم آهنين و نيرومندى اعراب پى برد ، ولى همراهان او به نيروى واقعى اعراب واقف نبودند و رستم را به جنگ تحريص مىكردند . بالاخره جنگ درگرفت و پس از چند روز باد مخالف وزيد و گردوغبار چشم ايرانيان را تيرهوتار كرد . رستم كشته شد و سپاهش منهزم گرديد و اموال ايرانيان به غارت رفت . » « 73 »
عمر كه چند روزى از جريان اوضاع بى خبر بود ، شديدا نگران گرديد و براى كسب خبر از مدينه بيرون رفت ، در راه به پيكى برخورد ، پرسيد : « از كجا مىآيى ؟ » گفت : « از عراق » عمر گفت : « از سعد و سپاه او چه خبر ؟ » پيك از پيروزى سعد و قواى او خبر داد . در اين حال عمر ايستاده و پيك بر شتر خود سوار بود . در اين ضمن مردم رسيدند و به عمر سلام دادند و او را امير المؤمنين خطاب كردند . آنگاه پيك عرب دريافت كه مخاطب او عمر خليفهء مسلمين است .
گفتگوى يزدگرد با نمايندگان خليفه
پس از آنكه سعد به دستور عمر ، در برابر رستم فرخزاد صفآرايى كرد ، به صلاحديد عمر چهارده نفر براى مذاكره به مداين نزد يزدگرد رفتند . بطورىكه در تاريخ طبرى نوشته شده است ، يزدگرد بهوسيلهء مترجمين خود با آنان سخن گفت : از جمله :
پرسيد : « به چهكار آمدهايد ؟ » نعمان كه برگزيدهء آنان بود ، گفت : « به دستور امير اسلام ، ما دين خودمان را به جهانيان اعلام مىكنيم . اگر پذيرفتند چه بهتر ، و الا با آنان جنگ مىكنيم . اكنون ما به نزديك تو آمديم ، اگر به دين ما گروى ، اين مملكت را به تو گذاريم و اگر نگروى ، جزيت بدهى ، و اگر هيچكدام نكنى ، حرب را بياراى . » يزدجرد گفت : « چندين خلق كه در جهان ديدم از ترك و ديلم و سقلاب و هند و سند و هر گروهى كه در جهان است ، بدبختتر از شما نيست كه شما همه موش خوريد و مار ، و از بيچارگى جامهء شما همه پشم شتر باشد نه پشم گوسفند . شما را آن مقدار قدرت از كجا باشد كه به ولايت ما درآييد . اكنون بازگرديد و به منزل رويد تا بفرمايم شما را طعام دهند . » « 74 »
هامش
( 73 ) . ترجمهء تاريخ طبرى ، پيشين ، ص 298 به بعد ( به اختصار ) و نگاه كنيد به : امين مهدى مصرى ، پرتو اسلام ، ترجمهء عباس خليلى ، ج 2 ، ص 35 .
( 74 ) . همان ، ص 294 به بعد .