زمهرير گردانيده بود . و از چلهء كمان وى ، سكان ارض را تيرباران مىنمود .
لمؤلفه :
از فلك ريزان نبود آنوقت برف و زمهرير * موىريزان بود از سرما ز فرق چرخ پير « 1 »
و مؤلف دران وقت مناسب حال غزلى گفته بود . ذكر آن ، در اين مقام مناسب نمود :
نيست آن برف كه از بام فلك مىريزد * كز برودت همه پرهاى ملك مىريزد
برف نبود كه زمستان شتر مست « 2 » سحاب * كف مستى ز سما تا به سمك مىريزد
ابر ايوان فلك ساخت سفيد و ز نمش « 3 » * ريزهاى گچ « * » [ از ] ايوان فلك مىريزد
مردمان از خنكىهاى هوا سوختهاند * بر سر سوختگى ابر « 4 » نمك مىريزد
مىكند ابر صدفكارى صندوق فلك * وز برودت ز كفش جمله به تك مىريزد
تابدانهاى فلك را مگر از هم كندند * كه از آن جمله پرشهاى خسك مىريزد « 5 »
واصفى را كپنك شد هوس اكنون كز « 6 » برف * پشمهاى زده بهر كپنك مىريزد
هامش
( 1 ) - درBوB 2اين بيت و عبارت « لمؤلفه » نيست .
( 2 ) -B: شده سرمست .
( 3 ) -TوB: و رنگش .
( 4 ) - نسخ ديگر : برف
( 5 ) - در نسخهءC،b27 اين بيت در حاشيهء صفحه نوشته شده است .
( 6 ) -A: از .
( * ) س 12 : كج