كه رفع و دفع آن كدورت و كلفت نمايد « 1 » . گفتم كه :
در عهد قديم مرد خوشطبعى لطيفى ظريفى بود ، و او را به جهت حوادث روزگار افلاسى دست داد . پيش پادشاه آن عصر رفت و گفت : شاها من نان و جغرات را خوب « 2 » مىخورم . پادشاه خندان شده گفت : نان و جغرات حاضر ساختند . آن شخص آن جغرات را لت كرده ، مقدارى آب در وى ريخت و نان را در وى تريد « 3 » كرد و رويمال بر وى « 4 » پوشيد و حكايت رنگين شيرين بنياد كرد . و بعد از اداى اين حكايت ، آن رويمال از روى كاسه برداشت و آن نان و جغرات را تناول كرد و پادشاه را دعا و ثنائى گفت . پادشاه را بسيار خوش آمد ، فرمود كه هزار خانى به وى ارزانى فرمودند . آن شخص را همسايهاى بود . ديد كه او را جمعيت وافر و حضور و فراغت متكاثر پيدا شد . پرسيد كه : فلان « 5 » ، احوال و اوضاع تو معلوم بود ، اين مال و منال ترا از كجا حاصل شد ؟ گفت : به ملازمت پادشاه شتافتم و نان و جغرات خورده جاه [ و ] ثروت يافتم . اين شخص نيز پيش پادشاه رفته نان و جغرات طلبيد .
پادشاه اين مرد را مثل مرد پيشينه خيال كرد و فرمود كه نان و جغرات آوردند و پيش او نهادند . لقمهاى نان را در جغرات زده پارهاى بر زمين چكانيده و پارهاى در كنار خود انداخت ، و به مقدارى ريش خود را آلوده ساخت .
پادشاه پرسيد كه : كار همين است . گفت : بلى . فرمود كه او را ده گردنى زدند و ده شلاقى ديگر مزيد ساخته ، او را از مجلس بيرون كردند .
چون اين حكايت مذكور شد غلغله و غريو از مجلس برخاست « 6 » ، و جماعتى كه به حافظ نقار خاطرى « 7 » داشتند آن مقدار خنده و تمسخر كردند
هامش
( 1 ) -B: رفع و دفع آن كدورت نمايد و كلفت را از دماغ برآرد
( 2 ) - نسخ ديگر :
بسيار خوب
( 3 ) -Bصفحهa96 : تريت ؛P: پاره ساخت ؛Tصفحهءa135 : ميده تو غراب
( 4 ) -A: درى
( 5 ) -P: فلانى
( 6 ) -B: برخاست و طرفه هنگامهاى دست داد
( 7 ) -B: كينه و نقار داشتند ؛T: كينه و نقار لارى بار ايردى