و مانند اشك او را در نظر مردم جز آب روى بر خاك ريختن هيچ هنر نه ، در وطن « 1 » به هركجا كه مىرفتم ، قرضخواه مانند سايه سر درپى من نهاده بوده و هركجا مىنشستم چون بخت سياه پيش من ستاده تشدد مىنمودند « 2 » .
به حكم ضرورت ، الفرار مما لايطاق را وسيله ساختم و خود را در كربت غربت انداختم ، چون بدين ولايت كه مجمع ارباب كرم است رسيدم ، اوصاف كرم و اخلاق شيم آنجناب [ را ] بسى [ از مردم ] شنيدم .
اميد كه بر وفق اعتقاد مردم عمل نمايند و چشم مرحمت به حال « 3 » اين فقير غريب گشايند .
مولانا محمد آبگينهگر كوقينى گفت كه : مرا شكست و ريخت بسيار واقع شده ، يك چند شيشه به رسم تحفه مىخواهم كه به فولاد سلطان پيشكش نمايم ؛ عرضه داشتى مىبايد . جهت وى اين عرضه داشت نوشته شد :
عرضه داشت محمد آبگينهگر ، به عرض خدام درگاه عالمپناه مىرساند كه اين بندهء كمينه را هميشه سلاطين روزگار و خواقين عالىمقدار از جام مدام انعام و قرابهء عنايت و اكرام خود سرخوش و محظوظ « * » داشتهاند . و نظر عنايت بر حال اين فقير شكسته مىگماشتهاند . حالا مدت مديد است ، [ كه ] فلك مينارنگ سنگ بيداد بر آبگينهء خانهء اميد اين شكسته مىاندازد ، و پاى باديهپيماى مراد اين دلخسته را به شيشهريزههاى بلا و محنت افگار مىسازد [ و ] به انواع اين فقير را شكست و ريخت واقع شده . [ بيت ] :
گهم دل بشكند گه ساغر عشرت ز دست افتد * مبادا دردمندى را شكستى « 4 » بر شكست افتد
هامش
( 1 ) -A: هيچ هنر ، در وطن .
( 2 ) -A: ستاده مىشد .
( 3 ) -A: به جانب .
( 4 ) -AوP: « بر » را ندارد .
( * ) س 14 : محفوظ