شعر « 1 »
بكوشيم تا چارهء آن كنيم * خرد را بدين كار درمان كنيم
رأى همگى از « 2 » غايت جهل و غرور باوجود شهود « 3 » برگشتگى بخت به بختآزمايى قرار گرفته و خاتمهء كار را به مجادله ختم نموده فاتحه داده برخاستند « 4 » و زبان را بدين گفت بيهوده آراستند . « 5 »
شعر « 6 »
به خنجر زمين چون ميستان كنيم * به نيزه هوا چون نيستان كنيم
خرد خردهبين و عقل انصافگزين از زيادهروى و ژاژخايى آنان انگشت در دهان مىگفت :
شعر « 7 »
اى زبان گوش باش تا سر خويش * نكنى در سر سخنرانى
هرزه درايان افغان و بيهدهگويان هرى غافل از اينكه « 8 » ،
شعر « 9 »
هركه با دولت او نيست پيكار كند * تيغ بىپيكر او پيكر او بيجان كرد
روز ديگر : بيت « 10 »
لشكركش خورشيد كه نامش سحر آمد * اعلام صبا بر سر اين سبزخيم زد
فيروز ميرزا از النگ كهدستان به تكليف صوفى اسلام و وسوسهء هنگامهطلبان با مبارزان افغان و بهادران اويماق و احشام ،
مصراع « 11 »
با لشكرى زان هرتنى چون لشكرى
هامش
( 1 ) . ملك : ندارد .
( 2 ) . مج : بنابر .
( 3 ) . مج : « شهود » ندارد .
( 4 ) . متن : برخواستند .
( 5 ) . مج : آراستند كه . . . .
( 6 ) . ملك : ندارد .
( 7 ) . ملك : ندارد .
( 8 ) . مج : غافل از اين معنى كه .
( 9 ) . ملك : ندارد .
( 10 ) . ملك : ندارد .
( 11 ) . ملك : ندارد .