عجب نبود شوند از انس و جان محكوم حكم تو * تو را روز ازل داده است شاه انس و جان خلعت
( 128 الف )
به خود ز انسان كه از ابر بهارى سرو مىبالد * به خويش از شوق بالاى تو مىبالد چنان خلعت
كنند از چاكريّت ماند از آن فخر در عالم * برند از بندگيّت سرفرازان جهان خلعت
فلك از بندگيّت پوشد ار خلعت عجب نبود * دهند ار مكرمت دايم غلامان را شهان خلعت
هماى همتت تا سايهگستر گشت در مشهد * به مشهد داده حقگويى ز لطفت بيكران خلعت
اگر از عدل ايّام تو بودى روزگار آگه * نكردى از عدالت در بر نوشيروان خلعت
ز حيرت در زمان افتد قلم از كف عطارد را * ز مدحت چون دهد حيران به كلك درفشان خلعت « 1 »
تو چون شايستهاى مدحى كنم مدحت نه بهر آن * كه در شعر از تو خواهم جايزه چون ديگران خلعت
ولى خواهم برون آرى مرا از تنگناى غم * ز انعامم بپوشانى ز دست زرفشان خلعت
بود تا خلعت ابر بهارى در تن گلشن * بود تا شاد جان بلبل شيدا از آن خلعت
بود جان محبّان حرم از بالاى چون سروت * بود بر قد چون سرو تو زيبا جاودان خلعت
هامش
( 1 ) . ملك : « خلعت » ندارد .