در سقناق او را خاطرجمع نمايد . آن مغرور مست بادهء نخوت « 1 » از راه غرور پروا نكرده ، تمنّاى او را به قدم اجابت تلقى نموده ، با چند نفر از خواص رفته ، مصطفى قلى خان را مطمئن و آن بىغيرت فرصت چنينى را از دست داده ، عار و ننگ « 2 » را به يكسو نهاد و « 3 » با آن كافر تيرهبخت بيرون آمده ، تمامى شروانات از دست بداد . « 4 »
ايشپخدر بعد از انجام آن امر شگرف كه هرگز در مخيّلهء او خطور نكرده بود « 5 » ، لواى تكبّر و تجبّر برافراخته ، به اميد تسخير بادكوبه رايتافراز شد . چون پيش ازين « 6 » ، حسب الاستدعاى حسين قلى خان بادكوبه « 7 » كه حاكم بالاستقلال آنجا بود ، پادشاه « 8 » فلكبارگاه عسكر خان افشار را با هزار سوار « 9 » جرّار ركابى مأمور به محافظت بادكوبه و معاونت حسين قلى « 10 » خان فرموده بودند ، عسكر خان در بادكوبه با حاكم آنجا متّفق و در اساس قلعهدارى لوازم اهتمام ( 109 الف ) بهجاى آورده ، « 11 » دست تعرّض ايشپخدر از دامن مطلب كوتاه مانده ، مدّتهاى مديد « 12 » در عين زمستان در تضييق محصورين كوشيده ، حسين قلى خان و عسكر خان مراتب اهتمام محاصرهء كفرهء روس را به طريق واقع « 13 » معروض رأى نايب السّلطنه عباس ميرزا داشته ، طالب مدد و كمك گرديدند . « 14 »
نايب السّلطنه به توهّم اينكه مبادا بادكوبه « 15 » از دست برود و سرحدّ دشت و گرجستان از تصرّف منسوبان شوكت جاويد بنيان بيرون رود ، در عين برودت هوا كه خون « 16 » در عروق مرد منجمد مىگشت و از كثرت برف كوه و دشت يكسان مىنمود ، « 17 » فوجى از غازيان را كه هريك از دم شمشيرشان خون خصم روان « 18 » و از بيم صمصام خون آشامشان نهنگ در قعر
هامش
( 1 ) . مج : مغرور بدمست .
( 2 ) . مج : ننگ و عار .
( 3 ) . مج : نهاده .
( 4 ) . مج : داده .
( 5 ) . مج : نمىكرد .
( 6 ) . مج : چون قبلزين .
( 7 ) . ملك : حسنقليخان . مج : حسنقلى خان باكوبه .
( 8 ) . ملك : پادشا .
( 9 ) . ملك : پياده .
( 10 ) . مج : حسنقلى خان .
( 11 ) . مج : اهتمام را بهجا آورند .
( 12 ) . مج : ممتد .
( 13 ) . مج : شتى .
( 14 ) . مج : گرديدهاند .
( 15 ) . مج : باكوبه . بعد از آن جاى خالى هست .
( 16 ) . مج : بنيان خالى بماند در عين چله كه برودت هوا خون .
( 17 ) . مج : بود .
( 18 ) . مج : چكان .