افعال خود خجل و قرين انفعال شده ، به انداختن تفنگ عقده از دل فتنه آهنگ خود گشاد .
شكر خداى را كه تير تمناى او به هدف آرزو و مرام نرسيده « 1 » ناكام قرين وخامت و خسران بازگشتند . « 2 » روزگارى متأسّف و متلهّف بود ، ديگر ازين غافل كه تربيتيافتگان « 3 » عنايت الهى را ازين آتشافروزى گردى به دامن ننشيند « 4 » و پروريدگان سايه الطاف پروردگارى را ازين خاكبيزى چهره دولت غبارى نچيند . « 5 »
با خدادادگان ستيزه مجو « 6 » * كه خداداده را خدا داده است
هروقتى از « 7 » اوقات كه مواكب نصرت پيرا و الويهء ظفر انتما به عزم انتظام و انتساق سنگر و سيبه امرا به دور شهر نهضت پيرا مىگرديد ، آن نابكار « 8 » به قدر مقدور خاكسارى و بادپيمايى مىكرد ، اما در رئوس « 9 » بروج « 10 » به انداختن توپ و تفنگ و زنبورك و شاهنگ « 11 » اقدام مىكردند .
ديگر ياراى بيرون آمدن نداشت و دروازهها تمامى چون چشم بصيرت آن مخذول بسته و همگى مانند بخت تيرهاش « 12 » تا كمر به خاك نشسته ، بدين و تيره به هزار تعب شب را به روز آورده « 13 » ، روز ديگر به عرض شاهزادهء « 14 » والاگهر رسيد « 15 » كه يخچالى در بيرون شهر تيررس قلعه در ميان باغى است كه در آن باغ چند برج متين استوار واقع است « 16 » و در آنجا تفنگچيان شهرى مىباشند « 17 » و يخ بسيارى در آن يخدان ( 34 ب ) هست كه شباشب فرصت كرده يخ را به شهر مىبرند . « 18 » همت والانهمت آسمان رتبت « 19 » معطوف به انتزاع باغ و يخدان گرديده ،
هامش
( 1 ) . مج : به انداختن تفنگ اقدام نمود و آخر تير تمناى او به هدف مراد و مرام برنيامده .
( 2 ) . مج : بازگشتنه .
( 3 ) . مج : تربيتيافتگان حجر ؛ ملك : تربيتيافتهگان .
( 4 ) . مج : نه نشيند .
( 5 ) . مج : الطاف نامتناهى را ازين غباراندوزى ملالى رو نمىدهد .
( 6 ) . مج : مكن .
( 7 ) . مج : « وقتى از » ندارد .
( 8 ) . مج : خاكسار .
( 9 ) . ملك : راوس . ( همهجا )
( 10 ) . مج : در سر بروج .
( 11 ) . مج : تفنگ و استعمال آلات حرب و جنگ .
( 12 ) . مج : چشم بصيرتش بسته و همگى خاكريز و چون شخص بختش .
( 13 ) . مج : شب را به روز و روز را به شب مىرسانيد و .
( 14 ) . مج : شهزاده .
( 15 ) . مج : رسيده .
( 16 ) . مج : « واقع است » ندارد .
( 17 ) . مج : قرار و استمرار دارند .
( 18 ) . مج : يخ وافرى در يخچال مزبور موجود است كه شباشب در هنگام فرصت يخ را از بيرون به شهر مىبرند .
( 19 ) . مج : پيوند .